حاج اکبر آقا
یه وقتایی آدم یه کاری میکنه که خیلی شرمنده می شه ، دیگه نمیتونه یه ثانیه برگرده عقب و جبرانش کنه . یه وقتایی هم ، اونقدر همه چی با هم به آدم فشار میاره ، که زمام امور از دست آدم خارج می شه و کاری میکنه که نبایدبکنه .
توی یکی از این روزایی که پشت هم بد آورده بودم و در اوج خستگی ، وقتی داشتم شازده کوچولو رو که حاضر نبود یه قدم برداره ، به زور با خودم می کشیدم و التماسش میکردم که اینقده نگه بغلم کن و از طرفی خیلی هم عجله داشتم و نازنین بانو هم افتاده بود روی دنده ی غر ، یه پسر جوون بیست ساله ای که بنده ی خدا از لحاظ عقلی کم داره و از طرفی بچه ها رو خیلی دوست داره ( البته بعضی هاشونو ) یهو اومد طرفم و صاف ، رفت شازده کوچولو رو بغل کرد . شازده کوچولو یی که یه ساعت التماس میکرد بغلش کنم ، هم که اصلا بغل غریبه ها نمی رفت ، بدون هیچ مقاومتی همین طوری بغلش بود و داشت باهاش می رفت . منم که کلی خسته بودم و کلی اعصابم خورد بود و از طرفی ترسیده بودم بچه ام رو نبره ، یهو ادب و احترام و همه چی از یادم رفت و در حالی که دیدم هر چی ، من دارم بازوی بچه رو می کشم ،اون بچه رو بهم نمی ده ، داد زدم سرش که : ول کن ! دیگه دیوونه . بچه رو بده !!!
بنده ی خدا هم اونقدر ترسید که شازده کوچولو رو ول کرد و داد به من و رفت .
بعد از رفتنش تا مدتها عذاب وجدان داشتم . چرا بهش گفته بودم دیوونه ؟
حتما دلش شکسته بود . نمی دونستم چه گلی باید به سرم بگیرم . نمی تونستم که ازش عذر خواهی کنم . حرفی بود که زده بودم . از همه بدتر خجالتم از خدا بود . اگه به یه آدم عاقل بد و بیراه گفته بودم اونقدر ناراحت نمی شدم . آدم عاقل می تونست ازخودش دفاع کنه و یه چیز بدتر بهم بگه . اما اون ، یه نگاه معصومانه بهم انداخته بود و رفته بود . با خودم می گفتم دیوونه ها ، صاحبشون خداست . من با چه رویی از صاحبش عذر خواهی کنم . ولی واقعا اون کلمه یهو ازدهنم در رفته بود . من نمی دونم چرا این حرف رو زده بودم .
شاید روزها و هفته ها بابت این موضوع ناراحت بودم و از خدا می خواستم منو ببخشه . و به خودم کلی لعنت فرستادم که چرا باید بار این همه مسئولیت رو به دوش بکشم که یهو این جوری کم بیارم ...
تا اینکه امروز ، وقتی داشتم با شازده کوچولو و نازنین بانو ، از سر خیابون می اومدیم تو ، یهو دیدم یه جوون ، خم شد درست جلوی پای شازده کوچولو و اونو محکم گرفت توی بغلش و چند تا حسابی بوسش کرد . نگاش که کردم ، دیدم همون جوونیه که دو سه ماه پیش اون طوری بهش گفته بودم . با نازنین بانو ، یه گوشه وایسادیم تا یه دل سیر شازده کوچولو رو بوس کنه . وقتی از جلوی پای شازده بلند شد ، ما هم دست شازده کوچولو رو گرفتیم و در حالی که من و نازنین بانو به روی هم می خندیدیم از اونجا رفتیم . و حرف یه آقایی که وقتی برای اولین بار آین جوون ، شازده رو می خواست بغل کنه ، توی ذهنم بود که : حاج اکبر آقا بچه ها رو دوست داره .
باید اعتراف کنم ، از اینکه دوباره حاج اکبر آقا رو دیدم از ته دل خوشحال شدم . از اینکه حاج اکبر آقا یادش رفته بود من بهش چی گفته بودم و شاید خدا ازش خواسته بود ، منو ببخشه .
خدایا ! هیچ وقت به من این امکان رو نده تا به کسی ظلم کنم که توان دفاع از خودش رو نداشته باشه .