زنگ زدم به آقای«ش» ، گفت که تدریس رو برای  آموزشگاه «م»که درست روبه روی هنرستانشونه ، می خواد . خانم «م» رو می شناختم ، یه سال با هم همکار بودیم . و یه سال هم توی گروههای آموزشی . البته ، آشنایی مون در حد یه سلام علیک ساده بود.

بهم گفت که خودش هم توی اون آموزشگاه تدریس می کنه و تاکید کرد که حتما به خانم «م» بگم که اون معرفم بوده . یه جورایی مدیون کردن دو طرف . یا بهتر بگم ، تلافی کردن . حسش رو نداشتم امروز به آموزشگاه «م»  زنگ بزنم . البته یکی از درسایی رو که می خواست ، رایانه کار بود که حداقل اونو نیاز ندارم دوره اش رو ببینم . ولی امروز کلا یه حس رخوت دارم . دلم نمی خواد کاری بکنم .

عصر که رفتم دکتر ، خانم دکتر رفته بود مسافرت . منشی اش که یه خانم سانتی مانتال لاغریه که کلی هم به خودش می رسه ، وزنم کرد . بعد با دیدن وزنم با تعجب گفت : شما فقط چهار کیلو از من وزنت بیشتره ؟

گمونم انگار ، عدد ترازو رو یه توهین به خودش محسوب کرده بود . یه چیزایی توی مابه های انحصار یه وزن و از این حرفا . که اون یکی منشیه با گفتن :« لاغر شده . تازه قدش هم از تو بلندتره . » انگار رسما گرفتش به باد فحش و ناسزا . یه همچین چیزی نشون می داد ظاهرش .

ولی خیلی زود خونسردیش رو بدست آورد و در حالی که  با تحیر نگام  می کرد و سری به تایید تکون داد . بعد با خودم فکر کردم ؛ واقعا اون باید می گفت تا تو می فهمیدی که چه قد رعنایی داری ؟ یعنی واقعا  تا به حال ، گمون می کردی داری از بالا ، به من نگاه می کنی ؟  هه .

تقریبا با وزن ایده آلم ، سه کیلو فاصله دارم . سه کیلویی که هرگز آب نمی شه . دکتر جون هم که با شوهر جانش رفته مسافرت .

نزدیکای غروب ، یکی از دانش آموزام که شاگرد زرنگ کلاس بود بهم زنگ زد و با من و من گفت : خانم ! پسر عمه ی من ، قبلا رشته اش حسابداری بوده ، حالا یه مشکلی داره ، برای من توضیح داده ها ولی من نفهمیدم ، ببخشید که به شما زنگ زدم  ، آخه من فقط شما رو می شناسم . کس دیگه ای رو ندارم که اطلاعات کافی داشته باشه  .

و من که منتظر بودم سوالش رو بپرسه تا اگه بتونم کمکش کنم ، با کمال تعجب دیدم گفت : می شه شماره ی شما رو با اجازه تون بدم بهش تا خودش ازتون بپرسه ؟

خوب توی کلاس زیاد پیش اومده بود که حرف نامربوط بزنن و من در جا دندوناشون رو بریزم توی دهنشون ، چون آدمی ام که تربیت بچه هام برام مهم تر از یاد گرفتن درساشونه .  ولی انگار اهمیت قضیه ی تکرار و تمرین ، همیشه باید در اولویت باشه . برای همین با جدیتی که توش کوچکترن چشم پوشی ای نبود گفتم : مگه من دفتر دارم که شما از من بپرسین ؟ یا نکنه من واحد پاسخگویی به سوالات اداره ام و خودم خبر ندارم .

افتاد به من  من که :  فکر نمی کنم دفتردار مدرسه مون بدونه ، آخه مشکل پسر عمه ام واحدیه که نگذرونده و می خواد بدونه اون واحد الان هم جزء درسایی هست که باید بگذرونند ؟ یا نه ؟

که گفتم : چی باعث شده،  فکر کنی من  ، قوانین جدید و قدیم رو از برم ؟!!!

که با خجالت گفت : نمی دونستم باید چی کار کنم ؟

گفتم :خوب ، این شد یه حرفی . اگه می خوای بدونی چی کار باید بکنی ،  بهش بگو ، زنگ بزنه ۱۱۸ ، شماره ی اداره رو بگیره ، هر سوالی داره از واحد فنی و حرفه ای بپرسه .

در حالی که مطمئن بودم داره سعی می کنه یه جورایی گندی رو که زده ماست مالی کنه ، گفت : آخه پسر عمه ام کاردانشی بوده .

که با جدیت بیشتر و تاکیدبر کلمه ی کاردانش ، گفتم : از واحد کارودانش !! بپرسه .

مطمئنم تا عمر داره به من زنگ نمی زنه . مهم نیست که به من زنگ نزنه و خاطره ی بد از من بمونه توی ذهنش .مهم اینه که می فهمه یه چیزی به نام حریم وجود داره و حداقل با مراعات بیشتری با استادای دانشگاهش ، برخورد می کنه . و البته کماکان در شگفتم از این بچه که چطور توقع نسنجیده شو به زبون آورده . آخه من هیچ وقت آدمی نبودم که عدم شأنیت موقعیت ها و آدمها و حرفها رو زیر سیبیلی رد کنم و نسبت بهشون بی اهمیت باشم .

 و اما خانه ی رویایی . کلیدش یه هفته ایه که دست منه . آقای نقاش ، چهارشنبه ی هفته ی پیش داد به من . توی این مدت ، هر روز که وقت میکردم می رفتم و تمیزش می کردم . البته قراره از شنبه دوباره کلید رو بدم بهش که فاصله ی بین کابینت ها رو با همون سنگ آنتیکی که روی شومینه و دیوار پشت تلویزیون رو کار کرده ، تزئین کنه .

توی این یه هفته ، چون داشتم اساسی همه جا ( جز آشپزخونه رو که قراره دوباره کار کنه ) تمیز می کردم ، دیدم که چطور با جون و دل کار کرده توی خونه . یعنی یه ظرافت هایی به خرج داده ، یه کارایی کرده که اصلا تصورش رو هم نمی کردم .

اینکه پایه های چهارپایه رو با پارچه بسته بود تا پارکت اتاق نازنین بانو رو خش نیاندازه ، اینکه چهارچوب آهنی هواکش سرویس بهداشتی رو که برقکار نتونسته بود جا بیاندازه ، چطور بریده بود و نصب کرده بود ، اینکه زیر در حیاط خلوت ( به قول نازنین بانو  لندری روم  ) رو با سنگ فرز بریده بود تا موقع باز شدن گیر نکنه و اینکه در جعبه فیوز رو  که شکسته بود ، با آنچنان سلیقه ای درست کرد و جا زد و کلیدها رو توش چید که واقعا دهن آدم باز می موند .  و خیلی کارای دیگه که موقع تمیز کردن دونه دونه می دیدم و اصلا جزء وظایفش نبود . تازه تخفیفهای اساسی هم داده بود و ...

ولی با همه ی این حرفا ، دلم می خواد کارش زودتر تموم شه و بره .

خوب ، ما فردا و پس فردا به یه مسافرت دو روزه می ریم . می ریم دیدن اقوام مدیر عامل خانه ی رویایی . نازنین بانو از الان ، راکت بدمینتون  و توپ والیبال و اسکیت هاش رو گذاشته کنار . ولی من ، دلم یه مسافرت شمال می خواد . و یه خلوت ، کنار قبر بابابزرگ . توی صحن امامزاده ای که می گن برادر امام رضا ست . دلم می خواد توی ایوون امامزاده بشینم و آفتاب بخوره توی صورتم و گوش بدم به صدای جیرجیرکهایی که می خونن و دست آروم و لطیف نسیم رو روی گونه هام حس کنم و برای بابابزرگ ، قرآن بخونم . هر چندکه توی تمام ختم قرآنهایی که امسال داشتم شریکش کردم .