حال و قال این روزهای ما ...
دلم نمی خواست در این مورد هیچ چیزی بنویسم . اما ... وقتی دیدم از حرفهایم این برداشت را کردی که دارم عزادار مو بلند و فشن حسینی را تکفیر می کنم ، مجبور شدم مهر سکوتم را بشکنم و از چیزهایی بگویم که شده بود راز مگوی این روزهای من .
اتفاقا آن چیزی که من دلم می خواهد شازده کوچولویم راهش را از آن جدا کند ، عزادارانی نیستند که حرکات و سکناتشان رنگ حسینی نداشته باشد . که برای من دیدن همان جوانهایی که عربده می کشند و خودنمایی می کنند و سیاه برایشان رنگ عشق است فقط ، هم ارزشمندند . چرا که غیر از حسین هیچ کس نمی توانست حتی برای یک روز آدمهای این چنینی را رام کند ، بیاورد زیر یک پرچم و بنشاندشان سر سفره ی حتی "به ظاهر عشق ورزیدن" .
منظورم یک چیزهای دیگر بود .
دوست آرایشگری دارم که می گوید دوستانش برای عاشورا - تاسوعا همه ی وقتشان پر است . آنقدر که برای این دو روز مو درست می کنند و آرایش و میک آپ که برای عید ندارند .
دوست دیگری دارم که می گوید همسایه شان که فروشنده ی لوازم آرایش است ، بیشترین فروشش برای دهه ی اول محرم است . و چند سالی هست شام غریبان را توی یکی از محله های معروف گرین گیلبرز ، همین شهر خودمان ، یک سری آدم ، که اگر فکری پشت سر کارشان نباشد ، به طور حتم مترسکهای بی ارداه ای هستند که فکری از دور هدایتشان می کند ، می ریزند توی خیابان و پایکوبی می کنند . آنقدر هم تعدادشان زیاد است که کاری از دست کسی بر نمی آید .
من که نمی توانم نشانی از آن " گزیننده اله " گفتنها و " چارق دوختن ها " و "دست بوسی ها " و " پای مالیدن ها " ی عامیانه ی چوپان قصه های موسی را در این عناد رسمی و علنی ببینم . شما اگر سراغش را دارید ، بگویید تا من اصلاح شوم . دلم نمی خواهد دلم از کسی بگیرد که ذره ای مهر حسین بر دلش باشد . که عشق دوستداران حسین را بر دل داشتن ، عین عاشق حسین بودن است .
و ای کاش درد ، فقط به همین ها ختم می شد . از صحبت های همکارانم که نمونه ی کوچکش را نوشته ام توی پست بعد گرفته تا همین عادتمان به راضی بودن به حداقال ها ، همه دردند .
می دانی نازنین !
قبول کن که دیگر عصر ساده بودنهای بی تعقل گذشته . دیگر نمی توانیم توی عصری که زیر بنایی و زیرکانه ، سعی در محو حرکت سرخ حسین و نابودی انتظار سبز موعود می کنند ، ادعا کنیم که حق داریم سیرت خودمان را داشته باشیم و اصطلاح خودمان را . و مهم نباشد برای مان که دیگران ، آنها که چشمانشان گرگهایی است برای شکار یک فرصت ، درمورد ما و اعتقادمان چه فکر می کنند .
قبول دارم ، هر چیزی که رنگ حسین داشته باشد ، برای من که محب او هستم ، باید رنگ عشق باشد و پرستیدنی . اما این معنی اش این نیست که سعی کنم درحد همان حداقل ها باقی بمانم .
*
دوست آرایشگرم چند وقت پیش مجلس عزاداری در خانه اش گرفته بود و اصرار داشت حداقل یک روزش را بروم . برای این طفلک ، من ( متاسفانه ) فصل الخطاب تعیین کننده ی خوبیها و بدیها هستم . بماند که خودم دلم نمی خواهد برایش تا این حد مرجع باشم ، اما ...
وقتی رفتم مجلس شان ، به احترام مجلسی که منصوب به عزای ابا عبدالله بود ، ته مجلس نشستم و فقط سکوت کردم از دیدن چیزهایی که داشت از تعجب خشکم می زد .
یک سینی بزرگ گذاشته بودند وسط مجلس که تویش خنچه ی عقد زیبایی بود . یکی آن را سرگرفته بود و بقیه در حالی که شیک ترین لباسهای مجلسی شان را بر تن کرده بودن ، با شمع های تزئینی و فشفشه هایی که در یک دستشان بود و شاخه های گل محمدی که در دست دیگر داشتند ، دورش می چرخیدند و اشک می ریختند . زن مداح هم از تازه داماد قاسمی می گفت که اگر فقط یک منبع معتبر می خواند از داستان کربلا ، می فهمید ، قاسم سیزده ساله ای که مرگ را شیرین تر از عسل می دید ، شب عاشورا ، داماد نشده است .
آخرش هم زن مداح به همه گفت : گلها را پرپرکنید و بریزید توی خانه و از همه خواست روی زمین گلها را جمع کنند که هرکس گلبرگ بیشتری جمع کرد حاجتش رواتر خواهد شد (!!).
اینکه ما ساده باشیم . مترادف است با اینکه یک عده به نان و نوایی برسند . نرخ بی عقلی ملت را خوردن ، سهامش ، در بورس جنگل بازار این دنیا ، سود خوبی دارد .
نمی دانید چقدر دلم سوخت وقتی ، دوست آرایشگرم ، که من را آن ته مجلس ، به دور از جمع نصیب برنده از این خوان حاجت روایی دید ، آمد سمتم و هراسان پرسید : سارا ! تو گلبرگ برداشتی ؟
و بعد چند تا ازگلبرگهایش را توی دستم فشرد که : بگیر . بگیر ...
و من فقط به احترام عزاداری که درست مثل همان چوپان قصه ی موسی و شبان دارد خدای خودش را به زبان خودش مدح میکند ، گرفتم و گذاشتم توی کیفم .
اما دلم از آن زن شیاد دروغگو که روز قبل مجبورش کرده بود خنچه ی عقد جور کند و میوه و شیرینی بگیرد و شمع و فشفشه بیاورد و گل طبیعی سفارش دهد ، گرفت .
گمانم ، با سکوت آن روزم ، حق ادای " ابغض الاشیاء عندی الطلاق " را ادا نموده باشم . کی حق بیدارگری زینب و زین العابدین را ادا کنم ، خدا می داند .
با همه ی سکوت آن روزم ، به احترام شوقی که دوست آرایشگرم داشت ، به دوست ساده ام حق نمی دهم ساده بماند . نرم نرمک حالیش می کنم که هر قصه ای را به کربلا نچسباند . حالی اش می کنم ، پای هر نادانی را به خانه اش باز نکند . دوست آرایشگرم دختر ساده ی دل پاکی است . دوستش دارم . می دانم امام حسین هم او را دوست دارد .
ولی دلم می سوزد ، کسی که دوستدار حسین باشد ، در کلاس اول عاشقی درجا بزند . حسین آمد که ما در حد چوپان قصه ی موسی نمانیم . غیر ازاین است نازنین ؟!
حالا که جریانهای فکری معاند مهدویت این طور زیرکانه دارند پایه های متصل به آسمان را سست می کنند ، حقش است ما آسوده باشیم و چشمهایمان را نرم بگذاریم روی هم و بگوییم : همه چیز آرام است ؟