نمی دانم خدا چقدر این خیالم را جدی گرفت که امروز ، وقتی اول وقت توی مدرسه ، قبل از آمدن بقیه ، داشتم کارهایم را انجام می دادم و به سخنرانی منتخبم که توی MP3playerذخیره کرده بودم ، گوش می کردم ، فرانک اولین نفری بودکه آمد مدرسه و شروع کرد به حرف زدن و از این شاخه به آن شاخه پریدن و نقد باید ها و نبایدها . و لابد فکر می کرد به خاطر اینکه بیست سالی از من بزرگتراست ، الان هر چیزی که می گوید می شود ملکه ی ذهن من . و لابد داشت مسئولیت تربیتی خودش را به انجام می رسانید . آخر من و او زیاد توی یک فاز نیستیم . از دید آنها ، منظورم بزرگترهاست ، فاز من ، فاز شیطنت است و بی خیالی . و اتفاقا نمی دانند که چه خیالاتی در سرم دارم و چه دغدغه هایی در ذهن .

که ناگهان در تایید حرفهایش که اینها دروغ می گویند و دین را تحریف کرده اند و از این دست حرفها ، وقتی من را در سمت "یک عدد سر تکان دهنده ی صِرف " دید که دارد به خوبی وظیفه اش را به انجام می رساند ، همان چیزی را گفت که ده سال پیش گفته بود : مثلا ببین من روی قوطی های شیرخشک خوانده ام که حدیث ازپیامبر اکرم نقل کرده اندکه "شیرمادر بهتر از شیر خشک است" همین نشان می دهد اینها چقدرهمه چیزشان دروغ است . مگر زمان پیامبر شیر خشک وجود داشته ؟!!!

و من تعجب کردم از اینکه چرا فرانک این مثال را زده؟ آن هم درست زمانی که فکرش از ذهنم گذشته بود . آیا خلاقیت فکری اش دچار سندرم فلج ناگهانی شده و واقعا تعداد مثالهایی که این بشر می تواند بزندمحدود به چند تای انگشت شمار است که بعد از صد و بیست سال هنوز از آنها استفاده می کند یاواقعا "این" ، یک درگیری ذهنی است برایش . یا گزینه ی هیچ کدام درست است وکلا چون ما حال و حوصله ی هیچ چیز را نداریم این روزها ، دنیا با تاریخ دست به یکی کرده و افتاده روی دور تسلسل ؟!

و بعد بدون اینکه انگیزه ی آن سالهایش را داشته باشم خیلی بی اهمیت گفتم : فرانک جان ! روی هیچ قوطی شیری ننوشته پیامبر فرموده شیر مادر از شیر خشک بهتره .روی بعضی از قوطی ها به نقل از پیامبر نوشته شده : "برای شیر خوار هیچ غذایی بهتر از شیر مادر نیست". یعنی نرو به بچه ات شیر گاو بده ، شیر مادر بده .

که یهو رنگش پرید و گفت : زمان پیامبر که شیر گاو نبوده . اونا فقط شتر داشتن !

البته اینکه آن زمان فقط شتر داشتند یاگاو هم داشتند و شیر بوقلمون هم توی خورجین قریش پیدا می شده ، اصلا دغدغه ی من نیست و نخواهد بود . برای همین گفتم : ببخشید منظورم همون شتر بود .

و بعد ادامه داد : البته خانم «س» جان . شما هنوز جوونی ! خیلی چیزا رو نمی دونی .مثلاهمین دو روز پیش من روی یه بیلبورد بزرگ سر میدون سپاه دیدم نوشته از قول امام صادق که " خدا شرم می کنه چشمی رو که بر حسین گریسته ، عذاب کنه "واقعا این حرفه ؟ چه کفریه که اینا می گن ؟ خدا "شرم " می کنه ؟

خواستم بگویم : «خوب ! ما که شرم نمی کنیم ، بگذار کلا شرم محو نشود از جهان هستی » که دیدم جدی تر از این حرفهاست که او را یاد آن درس توی کتاب فارسی دبیرستانمان انداختم که قسمتی از گلستان سعدی یود با این توضیح که : "یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ " و گفتم : " استَحْیَیتُ " از واژه ی حیا و شرم میاد دیگه .

و خواستم فضا را طنز آمیز و خنده دار جلوه دهم که گفتم : به هر حال اگر هم دروغی کسی گفته باشه ، اینانبودن که . سعدی بوده . ( و البته خودم هم نمی دانستم ، این ، "اینهایی " که دارم ازشان دفاع می کنم چه کسانی هستند . ) و ادامه دادم : گفتم این سعدی داره دروغ موروغ تحویلمون می ده . معلمهای ادبیاتمون باور نمی کردن .

که یهو فرانک که انتظار نداشت آن کسی که دارد فقط سر تکان می دهد که او حرفهایش را بزند وبرود ، تا به حال یک آیکون نیشخند را توی ذهنش پر و بال می داده ، تغییر رنگ داد و گفت : من با کلمه ی شرمش مشکل ندارم . آره خدا شرم می کنه از اون بنده ای که داره با خودش راز و نیاز می کنه .خدا به خاطر یه آدم ( منظورش امام حسین بود ) شرم می کنه گناهکاری رو عذاب نکنه ؟

خواستم بگویم که آدم اگر منصوب به خدا شود می شود سمبل خودش . علاقه ی به او می شود علاقه ی به خدا . خدا را کمتر از پیامبرش دیده ای فرانک جان که می گفت فاطمه"کسی که مثل اوست " از خودش است . هر کس او را بیازارد ، پیامبر را آزرده ؟ بعد خیلی عجیب است خدایی که از گریه و زاری بنده اش در درگاه خودش شرم دارد ، از سوزاندن محبین حسین شرم کند ؟ یا کلا این شرم را باید برداری یا اگر می پذیری هر دو جایش نباید اما و اگر بیاوری دیگر.

که یادم آمد اصلا بحث کردن ندارد با آدمی که حرفهایش اصلا سند ندارند . همان طور که روی هیچ قوطی شیر خشکی ، آن حرفی را که او می زد ننوشته بودند ، توی میدا سپاه هم ، من آن بیلبورد را ندیدم ، امروز وقتی داشتم از مدرسه به خانه می آمدم . و البته توی سرچ گوگلی حدیثی که جملاتش آن کلمات را در برگرفته باشد هم ندیدم تا بفهمم منظور فرانک دقیقا چه بوده . هر چند واقعا هم برایم مهم نیست .

به فرانک چیزی نگفتم و گذاشتم حرفهایش توی بازه ی عدم تاییدم از یک طرف و اسناد مخالفش از سمت دیگر ، بسته بماند . البته فرانک آدم فهمیده ای نیست که این بشود برایش درس عبرت و بعدها دیگر نسنجیده حرفی نزند .اما حداقلش وقتی من امروز مخالفش حرفی زدم و ظاهرا مریم هم هفته ی پیش چیز دیگری را به او گوشزد کرده بود ، می فهمد که ملت ، همه ، موجوداتی نیستند که خدا جای مغز را توی جمجمه شان با آب پر کرده باشد که هی شکل بگیرد این ماهیت پر از خالی ، توی ورزدادن حرفهایی که او و امثال او می زنند .

اگر ساکتم دلیلی بر این نیست که منطقی نداشته باشم پشت حرفهایم . فرانک جان .

این روزها زیاد می بینم دور برم آدمهایی را که سر جنگ دارند با دروغگوهایی که حقیقت را وارونه جلوه می دهند . و منطقشان بر چیزهایی استوار است که وجود ندارد .

می دانی ! باید محرم و صفر تمام شود تا این خنجر را بتوانم از توی قلبم در آورم . باید تمام شود و این کاروان را دیگرنبینم که یادم برود این همه درد .

باید تمام شود . من نبینم و خیال کنم وجود ندارد . از این همه جنگیدن خسته شده ام . دلم آرامشی به دور از همه ی نامردی و نامردمی های دنیا می خواهد .