مثل کسی می مانم که وسط یک روز زمستانی ، روی سرش آب یخ ریخته اند  و منتظر است یخ بزند .

امروز مادرسودابه آمده بودمدرسه . سودابه را هم آورده بود . من که اولش نفهمیدم . خانم «غ» معاونمان آمد دفتر و من را کشاند یک طرفی و خواست مثلا حرفهایمان یکی باشد . ماجرا را تعریف کرد . و نتیجه ی حرفش این بود : این دختر حق ثبت نام ندارد . بیا ببینش با چه وضعی آمده ، سرو گردنش را پر کرده از طلا و یک آرایشی کرده که نگو و نپرس . مادرش هم هی دروغ می گوید هر کاری می کنیم تلفن برادرش را نمی دهد که می گوید آنجاست. اصلا این دختر ازدواج کرده . حالا اگر کسی نمی دانست یک چیزی. ما ثبت نامش نمی کنیم .

گذاشتم حرفهایش را بزند . و من دلم داشت تاپ تاپ می کرد که سودابه را ببینم . اصلا این حرفها به من ربطی نداشت .

و سودابه را دیدم . دخترک به هزار امید آمده بودکه ببیند اجازه می دهند بیاید مدرسه یا نه . طلا ( که چه عرض کنم ) و آرایشش هم برای این بودکه انتقام بگیرداز یک عمر نداشتنش پیش بچه ها . آن هم با سرویس طلایی که شوهرش برای او خریده بود . ومعاون جان این را واقعا نفهمیده بود ؟ اصلا چه اصراری دارد که آن زن تلفن برادرش را بدهد به او که ببینند راست می گوید خانه ی دایی سودابه هستند یا نه ؟وقتی خودش می گوید ، همسربرادرش ریختشان را هم به زورتحمل می کند و از سر ناچاری به آنجا پناه برده اند . دردسر می شود برایشان ، تماس مدرسه با منزل برادرش . می خواهد کاری کند همان جا را هم ازدست بدهند ؟  اصلا به ما چه ؟ ما ضامن بهشت و جهنم مردمیم ؟ اصلا ما حق این کار را داریم ؟ آموزش و پرورش صلاحیت تجسس در زندگی مردم را دارد ؟ ما فقط می توانیم به عنوان یک انسان هر جا که می توانیم به یکدیگر کمک کنیم . حق برعکسش را که نداریم .

می آیند توی جلسه ی معلمها مشکلات بچه ها را رو می کنند حالا که داریم جان می کنیم حلش کنیم ، جلوی پایمان ، سنگ که چه عرض کنم ،  صخره می اندازند ؟ حالا من چه کار باید بکنم ؟ برای کمک کردن به سودابه ، باید از سد معاون جان هم بگذرم ؟

با ارشد صحبت کردم و او یک راه حل گذاشت جلوی پایم . رفتم سراغ سودابه .و گفتم برود اداره ازمشاوره نامه بگیرد که مدرسه را موظف کند او را بپذیرند . آخر قبلش از زهرا ، دختر با ادب و درسخوان سال گذشته مان که ازدواج کرده بود و می آمدمدرسه راه و چاهش را پرسیده بودم و می دانستم  عقد و ازدواج مانعی برای ادامه تحصیل ، یا حقی برای اخراج دانش آموز نیست . اگر بهانه ی کادر مدرسه ، وقفه ی تحصیلی باشد که باز اوضاع سودابه از حُسنا که بدتر نیست . الان دو ماه است به خاطر شکستگی پا نمی آید مدرسه . این مشکلات از نظر مشاوره ی اداره ، دلیل موجهی برای اخراج دانش آموز و محروم کردنش از تحصیل نیست . چرا اینها فکر نمی کنند با یک نه ی ساده گفتنشان ، آینده ی یک نوجوان  ممکن است زیر و رو شود ؟ بگذارند بیاید مدرسه .   خودم توی دو هفته او را می رسانم به سطح کلاس .

حالا پروژه ی بعدی ام شده  رفتن سراغ   معاون جان و پیاده کردنش از خر شیطان . باید  او را که این روزها در عزای سالار شهیدان سیاه پوشیده و می دانم عاشق حسین است ، به همان حسینی قسم بدهم که می دانم رگه های مهرش در سیمایش می درخشد و بگویم حضورسودابه  را ،  این روزها یک نشانه بداند برای سنجش شیعه بودنمان . خیلی بد است که می بینم معاون جان ، ایستاده مقابل من . من دوستش دارم و نمی گذارم این حس در او بماند . سودابه بچه است . حداقل کاری که ما می توانیم برایش بکنیم این است که نگذاریم ترک تحصیل کند .

و از الان می دانم یک بهانه ی دیگر داده ام دست مدیر جان که برنامه ی سر سنگین بودنش در هفته ی بعد هم ردیف شود . البته ، من مدیر جان را این طوری بیشتر دوست دارم . برای من شده معیاری برای سنجش اعمالم . هر چه  گره ی ابروانش محکم تر باشد ، یعنی من درمسیری درست تر ، قدم برداشته ام .