يه نفر داشته توي دريا غرق مي شده، بلند بلند داد مي زده : كمک !  من ، شنا بلد نيستم !

يكي از خاصان و برگزيدگان درگاه باري تعالي ، داشته از اونجا رد مي شده ، ميگه: حالا من تنيس بلد نيستم، بايد داد بزنم؟

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

 معلوم بود خيلي حالش گرفته است . از صبح كه ديده بودمش يه جورديگه بود. وقتي خواستم به رسم همدردي سر صحبت رو باهاش باز كنم ، با ناراحتي گفت : ديروز سوار مترو بودم كه خانم «ب» بهم زنگ زد و با لحن خیلی سردی گفت : از گزینش زنگ زده بودن و در مورد تو می پرسیدن . بعد هم یه مکثی کرد و گفت : یه کم مراعات کن عزیز من ! می دونی همین آرایش شما می تونه برای استخدامت دردسر ساز بشه ؟!!

و بعد با یه بغضی که توی گلوش گیر کرده بود گفت : من خیلی ناجور میام ؟ من که یه مانتوی مشکی ساده می پوشم .

با دیدن ظاهر ساده اش که فقط جوون بودن و زیبایی ذاتی اش باعث می شد توی چشم باشه ، یه عالمه حس بد چنگ انداخت روی خاطرات فراموش شده ام . سعي كردم با تعريف اونا  يه كم آروم ترش كنم . خانم «ب» لزوماً بدترين آدم ممكن نبود. اما نيازي نداشت من ، درست همون موقع كه يك دوست ،  دلش از اون گرفته ، بخوام چشماي طرف دلشكسته رو ،  به روي نيمه ي پر ليوان بازكنم و بخوام اداي آدمهاي مسلط بر امور و همه چي دان رو در بيارم .

 دلخوري اش  اونقدر زياد بود كه با ناراحتي گفت : خانم «ب» خيلي بد حرف زد . من كه به عمرم همچين برخورد بدي  رو از كسي نديده بودم .

و سريعاً تعميمش داد به كل شرايط و گفت : ديگه داره حالم از اينجا به هم مي خوره .

هنوز حرفاش تموم نشده بود كه يكي ديگه از همكارا ي نور چشمي خانم «ب» ي عزيز ،  كه شاهد حرفاي ما بود  و الطاف خانم «ب» از زمين و آسمون براش مي باريد ، بايه لحن سرد بي تفاوت گفت : به نظر من خانم «ب»يه مدير ايده آل و فوق العاده است . شما بايد آستانه ي تحمل خودت رو ببري بالا . ابلاغ  دستوراتي كه از بالا مي رسه ، از وظايف مديره .

و شروع كرد به برشمردن اقدامات  بشر دوستانه ، اينتر نشنال و فرا جناحي خانم «ب» براي رشد و تعالي سيستم !!

حرفاش كه تموم شد ، مثل يه پي نوشت بي ربط گفتم : الهام جان ! هيچ دقت كردي ، ما آدما وقتي خودمون درگير مسئله اي نشده باشيم ، هيچ رقمه حاضر نيستيم خودمون رو توي شرايط طرف مقابل قرار بديم ؟

الهام  هم با لحن همون پي نوشت بي ربط ادامه داد : و اگه با طرف مقابل همدردي نمي كنيم ، حاضر نيستيم ، حداقل سكوت كنيم !! 

همكار جان ، كه انتظار شنيدن چنين حرفي رو از ما نداشت ،  دم مبارك رو بر كول گرانقدرشون گذاشتند و ترجيح دادند ، ما را از فيض وجود خويش محروم نموده و جمع مستاصلان خبيث را ترك نمايند .  

دوست من ! چطور مي شه كه مشكلات ديگران ، ما رو ، ياد لذت بردن از شادي هاي خودمون مي اندازن ؟