11 - همدردي
يكي از خاصان و برگزيدگان درگاه باري تعالي ، داشته از اونجا رد مي شده ، ميگه: حالا من تنيس بلد نيستم، بايد داد بزنم؟
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
معلوم بود خيلي حالش گرفته است . از صبح كه ديده بودمش يه جورديگه بود. وقتي خواستم به رسم همدردي سر صحبت رو باهاش باز كنم ، با ناراحتي گفت : ديروز سوار مترو بودم كه خانم «ب» بهم زنگ زد و با لحن خیلی سردی گفت : از گزینش زنگ زده بودن و در مورد تو می پرسیدن . بعد هم یه مکثی کرد و گفت : یه کم مراعات کن عزیز من ! می دونی همین آرایش شما می تونه برای استخدامت دردسر ساز بشه ؟!!
و بعد با یه بغضی که توی گلوش گیر کرده بود گفت : من خیلی ناجور میام ؟ من که یه مانتوی مشکی ساده می پوشم .
با دیدن ظاهر ساده اش که فقط جوون بودن و زیبایی ذاتی اش باعث می شد توی چشم باشه ، یه عالمه حس بد چنگ انداخت روی خاطرات فراموش شده ام . سعي كردم با تعريف اونا يه كم آروم ترش كنم . خانم «ب» لزوماً بدترين آدم ممكن نبود. اما نيازي نداشت من ، درست همون موقع كه يك دوست ، دلش از اون گرفته ، بخوام چشماي طرف دلشكسته رو ، به روي نيمه ي پر ليوان بازكنم و بخوام اداي آدمهاي مسلط بر امور و همه چي دان رو در بيارم .
دلخوري اش اونقدر زياد بود كه با ناراحتي گفت : خانم «ب» خيلي بد حرف زد . من كه به عمرم همچين برخورد بدي رو از كسي نديده بودم .
و سريعاً تعميمش داد به كل شرايط و گفت : ديگه داره حالم از اينجا به هم مي خوره .
هنوز حرفاش تموم نشده بود كه يكي ديگه از همكارا ي نور چشمي خانم «ب» ي عزيز ، كه شاهد حرفاي ما بود و الطاف خانم «ب» از زمين و آسمون براش مي باريد ، بايه لحن سرد بي تفاوت گفت : به نظر من خانم «ب»يه مدير ايده آل و فوق العاده است . شما بايد آستانه ي تحمل خودت رو ببري بالا . ابلاغ دستوراتي كه از بالا مي رسه ، از وظايف مديره .
و شروع كرد به برشمردن اقدامات بشر دوستانه ، اينتر نشنال و فرا جناحي خانم «ب» براي رشد و تعالي سيستم !!
حرفاش كه تموم شد ، مثل يه پي نوشت بي ربط گفتم : الهام جان ! هيچ دقت كردي ، ما آدما وقتي خودمون درگير مسئله اي نشده باشيم ، هيچ رقمه حاضر نيستيم خودمون رو توي شرايط طرف مقابل قرار بديم ؟
الهام هم با لحن همون پي نوشت بي ربط ادامه داد : و اگه با طرف مقابل همدردي نمي كنيم ، حاضر نيستيم ، حداقل سكوت كنيم !!
همكار جان ، كه انتظار شنيدن چنين حرفي رو از ما نداشت ، دم مبارك رو بر كول گرانقدرشون گذاشتند و ترجيح دادند ، ما را از فيض وجود خويش محروم نموده و جمع مستاصلان خبيث را ترك نمايند .
دوست من ! چطور مي شه كه مشكلات ديگران ، ما رو ، ياد لذت بردن از شادي هاي خودمون مي اندازن ؟