مریم نازنین من
امروز ، لیلی ، آمد سر کلاسم که به بچه ها بگوید برای فردا باید از فلان مبحث اصول حسابداری امتحان بدهند . حرفش که تمام شد و نشد ، صدای اَه و آه بچه ها بلند شد .
لیلی که عذر خواهی کرد و رفت ، هر کدامشان یک چیزی گفتند . از اینکه چرا همه اش امتحان می گیرد و چرا باید فلان کار را بکنیم و هزار تا چرای دیگر . آخرش هم چند تایی شان تصمیم گرفتند فردا غیبت کنند .
مریم ، که سر دسته ی شورشی هاست و مثل مبینا قلبش مشکل داردگفت : خانوم ! اصلا من نمیام مدرسه فردا .
بعد وقتی نگاه ساکت من را دید ، گفت : ولی شنبه رو اگه بمیرم هم میام مدرسه ، چون با شما شرکتها دارم .
و یادم افتاد که شنبه ، وقتی به خاطر گرفتن وقت دکتر ، پدرش آمده بود دنبالش ، و ما به خاطر تخته ی نامناسب کلاس ، رفته بودیم کلاس نقشه کشی ها ، تازه درس را شروع کرده بودم که دیدم این دختر ، در حالی که نفس نفس می زند ، آمد توی کلاس و با حالتی بین گریه و خوشحالی گفت : شما کجایین پس ؟ می دونین چثقدر دنبالتون گشتم ؟
یعنی دلم به اندازه ی همه ی دنیا برای این بچه سوخت . که چطور خودش را رسانده به کلاس .
دلم یک بار برای مهرانه هم سوخت که از خواب جمعه اش زده بود و با حالتی قهر آمده بود سر کلاس جمعه مان که از درس عقب نماند .
و یادم افتاد که پارسال با همه ی حربه های قانونی و اقتداری نتوانسته بودیم جلوی غیبت های بچه ها را بگیریم . اما حالا ، من که حتی توان داد زدن هم ندارم ، توان حرف زدن عادی را هم ندارم ، بدون اینکه مجبورشان کنم ، غیبت نکنند ، حتی یک جلسه غیبت از هیچ کدام اینها نداشتم .
بچه های من به تعهد درونی رسیده اند . باور کنید . اینقدر علاقه و عشقشان به این درس سنگین ، زیاد است و اینقدر با انگیزه سر کلاس می آیند که بی نهایت لذت می برم .
یک بار الهه گفت : خانوم ! شما یه چیزی اول سال گفتین ، دیگه ما نمی تونیم غیبت کنیم .
و وقتی نگاه منتظر من را دید( آخر من حرف خیلی زیاد می زنم ) گفت : گفتین اگه شما رو دوست داریم غیبت نکنیم .
البته یادم نمی آید از این حرفهای عاطفی زده باشم P -: ولی بچه اند دیگر . تخیلاتشان را بر زبان می آورند . خخخخخخخ