با چندتا از همکارا، توی دفتر بودیم که مدیر جان تشرف مبارک را آورد تو ی دفتر و طبق معمول در حالی که سعی می کرد وانمود کند کلا خسته است و عصبانی ، رو به جمع ما کرد و گفت : همکارا ! ما یه ماهه روی برد زدیم که مهلت تحویل سوالات دی ماه ۱۶ تا ۲۰ آذر ماهه . با این حال امروز که آخرین روزه ، هنوز خیلی ها نیاوردن ...

بعد شروع کرد به شاخ و شانه کشیدن برای آنهایی که سوالاتشان را تا ساعت ۲ نمی توانند بیاورند و اینکه از ارزشیابی شان کم می کند وگزارش علیه شان می فرستد اداره و از این حرفها ، بعد هم بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد از خانم «غ»؛ معاون فنی ، نقل قول کردکه : خانم «س» ؛ یعنی من ،  سوالاتم را تمیز و مرتب قبل از دوازدهم تحویل داده ام و کلید سوالات هر هفت تا درسم را هم حتی تایپ کرده ام و چه و چه ... و آنهایی که نداده اند بروند یاد بگیرند از من !

جل الخالق ! این آدم دیوانه است گمانم . همین پریروز من را توی حیاط مدرسه دید با همکارا و  وانمود کرد ، من را نمی بیند . و من هم وانمود کردم دارم منظره ی پشت سرش را به وضوح می بینم . و کم مانده بود از توی هم رد شویم . حالا دارد ازمن تعریف می کند . پوزخندی زدیم و خواستیم برایش دست تکان دهیم . بعد گفتیم پیش ملت خوبیت ندارد . ( آیکون آدمی که می خواهد سر به بیابان بگذارد )

ساعت سه بعد از ظهر هم یک پیامک با این محتوا از ایشان دریافت کردم که : عزیزم ! تا شنبه یک نمونه سوال از کل کتاب برای غیر حضوری ها از درس فلان و فلان و فلان ، برایم بیاور و فقط به خودم تحویل بده . انشاء الله با تقدیر نامه جبران خواهم کرد .

توی دلم گفتم درست مثل همان تقدیر نامه هایی که قبلا برایم گرفتی و یک سال بعد دادی ؟ بعد دیدم ، یک وظیفه ی کاری را مطرح کرده که کلا انجامش ، وظیفه ی من بوده . احتمالا خواسته فقط یک جورهایی چیزی گفته باشد . هر چند امروز یک بار دیگر هم آمد سمت من و گفت که من را به عنوان رابط پژوهش معرفی کرده و باید توی دوره ی ضمن خدمتی که برای رابطین گذاشته اند شرکت کنم .و چقدر سعی کرد گرم و صمیمی باشد . ( خدایا ! ... چرا ما رو خلق کردی ؟!! ) 

*

گفته بودم ، آذرماه ، ماه سخت و پرکاری بوده و هست برایم . هر روز رفتن سرکار ، اونم تا ساعت دو ، بعد کارای خونه و بیدار شدن نیمه شب برای تایپ جزوه ها و نمونه سوالات و تنوع این همه درس ، رسما منو از پا در آورده بود . برای همین امروز ،  زنگ دوم ، در جواب بچه های سال دومی که می خواستن بدونن چرا دیگه نمی ریم سمعی بصری ،  گفتم که به خاطر فشرده بودن کارام تا قبل از دی ماه ، نمی تونم اسلاید جدیدی براشون درست کنم و این مدت رو  باید تا بعد از امتحانات تحمل کنند .

زنگ سوم که رفتم سرِ همین کلاس  ، دیدم با کمال تعجب همه شون توی کلاسند و خبری از دویدن دانش آموزان برای رفتن به کلاس ، قبل از معلم ، توی راهرو ها نیست  . وقتی رفتم توی کلاس ، دیدم همه شون بلند شدند و دارند یک صدا یه چیزی رو می خونن . خوب که دقت کردم دیدم دارند ، یک صدا ، شعری رو که با اسم زهرا و زینب ،نماینده های کلاس ، روی تخته نوشته شده بود ، همونوایی می کنند :

"شبا که ما می خوابیم ، خانم «سـ...» بیداره  . ما خواب خوش می بینیم  ، اون دنبال سواله . خانم «سـ...» زرنگه . با فرمولا می جنگه . با جزوه هاش چه آسون ، درس میخونیم فراوون .درسا رو آسون می کنه ، غم رو گریزون می کنه .  ما ایشونو دوست داریم ، بهش احترام می زاریم . اونم ما رو دوست داره ، واسه مون بیست می زاره ."

دستام رو گذاشتم روی صورتم و همین طوری با لبخند نگاشون کردم . منتظر واکنش من بودن . خندیدم و گفتم : نه دیگه ! حرف توی دهن من نزارین .

و با همراهی صدای خنده شون ، گفتم : شما ها دیگه کی هستین . آدم جرات نمی کنه حرف بزنه ، کلا شعار انتخاباتی براش می سازین .

صدای خنده شون توی کلاس پیچید .  . قبل از اینکه بخوام درس ساعت قبل رو تموم کنم ، در جواب زهرا که گفت : تخته رو پاک کنم خانم؟!

خطاب به زینب گفتم : اول اینی رو که نوشتی پای تخته ، برام بنویس توی کاغذ . حیفِ شاهکارهای ادبیِ جوجه هایِ من نیست که کلا ریموو بشه ؟

چشمای زینب برقی زدو گفت : واقعا خانوم ؟!

و این واقعا یعنی اینکه : شما نه تنها ازاین کار ما بدتون نیومد ، که دارین تعریف می کنید ؟!!

که با لبخند سرم رو تکون دادم . هنوز برق نگاه زینب توی ذهنمه . گمونم انتظار برخورد بدی رو داشت . طفلک !

عجب استعدادهایی هستند این جوجه ها . کلا غیر قابل پیش بینی اند . توی دلم ، کلی  به کارشون ، خندیدم . به هر حال غیر منتظره بود .   (-: