و مرا هست امیدی آیا ؟!...
زنگ زدم به مریم بهش می گم : یه جای باحال بهم معرفی کن که فردا برم ، از اون جاهایی که آدم صفا کنه و بگه : ای ول ! . یه جایی که کلا زیر و روم کنه .
قبل از هر چیز می گه : آدم با صد و هجده هم یه حال و احوالی میکنه احتمالا .نمی کنه ؟!
منتظر جوابش می مونم . دلم خیلی گرفته . سنگینم . سردم . خودش میدونه که به جوابش احتیاج دارم .
چند ثانیه سکوت می کنه پشت خط . و من برای اینکه سمت و سوی افکارش یه وقت منحرف نشه و درخواستم رو سطح پایین جواب نده می گم : تو ی مایه های آپولو می خوام ها .
که می خنده و می گه : گرفتم . سه جا برات سراغ دارم : هئیت فاطمیون که امشبه .
می زنم توی ذوقش و می گم : آی کیو . مگه من مثل تو و اون شوهرت شب گردم ؟! روز بگو ترجیحا صبح .
متفکرانه می گه : و الزاما بعد از نه دیگه ؟
و بعدش خونسرد ادامه می ده : امامزاده محمد خوبه . ساعت ده . ( خوب از دید مریم یعنی جایی که سخنرانش حرف مفت نمی زنه ، وقت مردم رو بیخودی نمی گیره ، چرندیات تحویل خلایق نمی ده و رفتن به اونجا ارزش صرف کردن یک روز که چه عرض کنم ، یه عمر رو داره ) مسجد جامع گوهردشت اما بهتره . ناهارهم می دن .
یعنی مرده بودم ازخنده . توی تمام عمرم تنها آدم عرفانی ، مسلط با اعتقاد با سوادیه که دیدم تا این حد خوردن براش جذابه . قبل از اینکه قطع کنم ، صداش رو از پشت خط می شنوم که می گه : آدم از صد و هجده هم تشکر می کنه ها ؟!
از تمام عشقمان ، فاصله اش مال من است
این ، همان سخت ترین قسمت عاشق شدن است ...