اندر احوالات مذمت سیگار
بعد از امتحان برای اولین تاکسی ای که دیدم داره از جلو میاد دست نگه داشتم . یه پیکان قراضه بود . با یه راننده ی پیر چاق ؛ شبیه آقای پتی بل . جلو ، هم یه خانم مسن لاغر نشسته بود شبیه خانم مین چین . من که نشستم ، اونا داشتن با هم حرف می زدن و فضای تاکسی پر بود از بوی سیگار. بویی که هیچ وقت نتونستم تحمل کنم . و خانم مین چین داشت ، تند و تند درمورد مضرات سیگار حرف می زد و آقای پتی بل شنگول ، که انگار همراه سیگار یک چیز دیگری هم دود کرده بود ، به طرز مسخره ای ، داشت تاییدش می کرد.
خانم مین چین می گفت که سیگار سرطان ریه و سرطان روده و چه و چه می آود. و آقای پتی بل که انگار از اینکه خانم مین چین ایشان را مفتخر به شنونده بودن ، فرموده ، الان دارد روی ابرها سیر می کند همین طور مثل احمق ها می گفت : واقعا ؟ من نمی دانستم سیگار این همه ضرر دارد .کسی ما را توجیه نکرده بودکه . باشد . ازاین به بعد دیگرنمی کشم .
من اما با دیدن ظاهر آقای پتی بل و این همه تأیید بی چون و چرایش ، بیشتر شکل دانش آموزان شیطانی که می خواهند معلم را دست بیاندازند ، می آمد جلوی چشمم . خانم مین چین که خوشحال بود از تاثیر گذاری اش بر آقای پتی بل ، همین طور سمینار بر پا کرده بود و هی گزارش می داد از آمار مرگ و میر و ریشه یابی اولین گامهای اشتباه برای سیگاری شدن . و آقای پتی بل ، هی ابراز ندامت می کزد و هی از عزمش برای ترک سیگار می گفت ، به خصوص حالا که خانم محترمی مثل مین چین دارد توصیه اش را می کند . آخرش هم یک عذر می خواهم و بلانسبت و دور از جانی گفت و ادامه داد : حالا که بحث سیگار شد عرض می کنم .حتی شاعرها هم درمورد سیگار حرف زده اند . مثلا شاعر گفته : سیگار لبت بوسه زد و من لب سیگار .دیدی به چه حیله ز لبت بوسه گرفتم ؟!
و چند ثانیه سکوت کرد که واکنش خانم مین چین را ببیند . ما را بگویی ، کم مانده بود از خنده متلاشی شویم ، اما به روی خود نیاوردیم . آخر توی قد و اندازه ی سن و سال متکلمین نبودیم .
آنها هم ما را که داشتیم خورد خورد چیپسی را که گرفته بودیم توی دستمان ، می خوردیم ، عددی به حساب نیاورده بودند و کلا راحت بودند .
خانم مین چین لب و لوچه ای برچید و آقای پتی بل با لحنی که بخواهدمثلا اوضاع را یک کم بهترکند ادامه داد : و البته ، شاعر حرف ، زیاد زده . مثلا یک جای دیگر هم گفته : مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم .که این بلیغترین مبحث شناساییست .
و ما ، همچنان با همان لبخندی که موقع وارد شدن ، بر لب داشتیم ، آخرین دانه ی چیپسمان را هم قرچ و قوروچ کنان گذاشتیم توی دهان و منتظر واکنش خانم مین چین ، توی بحث شیرین مادر بزرگ و پدر بزرگ ماندیم .
آخر داستان هم خانم مین چین سکوت کردند و آقای پتی بل ، یا داشتند " خطاب به مین چین می گفتند : عجب خانم با نجابتی ! "و یا داشتند "به سیگار بعدی فکر می کردند " .
از ظرفیت آقای پتی بل که بگذریم ، گمان نکنم هیچ چیز بهتر از این بیان می توانست خانم مین چین را از روی منبر بیاورد پایین .
رسما ایمان آوردم به دودی که از کنده بلند می شود .