توی تمام این روزهاکه فکر می کردم دوران داشتن یک اشتیاق زاید الوصف و  لذت بردن از چیزی در حد رسیدن به حس پرواز ،برای من به سر رسیده ، توی روزهایی که فکر می کردم دیگر فقط باید کارها را انجام دهم ،تا دیگران راضی باشند و راضی باشم به ایجاد حس خوب در دیگران و لذتهایم را در لذت بردن دیگران جستجو کنم ، به صورت کاملا اتفاقی ، توی مرتب کردن کمد انباری خانه ، به ست کامل قلم موها و گوآش پنتل برخوردم ...

احساس کردم چیزی مثل ظرف عسل خالی شده توی قلبم . دقایق زیادی فقط دست کشیدم روی شیشه ی رنگها و چشم دوختم به تنوعشان . هنوز هم که هنوز است ، غرق لذت می شوم از یادآوری داشتنشان .

دلم یک مقوای  فابریانوی سفید ، با تراکم بالا می خواهد ، یک پالت گواش ، با قلم موها و رنگهای اصلی اش ... دلم یک دستمال تمیز می خواهد و یک ظرف آب . دلم راپید شماره ی ۵ می خواهد و جوهر روترینگش که حالا خشک شده  . دلم یک "روز" می خواهد که فقط مال خودم باشد . چهل ساعت باشد ، بنشینم و برای خودم تصویر سازی کنم . دور شکلها را با راپید ، کودکانه ی کودکانه بگیرم ، رنگهارا بپاشم روی مقوا و با تمام وجود لذت ببرم ... دلم برای استاد شریف کاظمی هم حتی تنگ شده ...

حتی ، یعنی اینکه رنگها به من جرات دادند فکر کنم به همه ی آن چیزهایی که دوست دارم . به دلتنگی ها و دلخواستنی هایم ... به حرفهای استاد ... به نقطه ای که من را به خدا رساند . به صدای خط ها ... لا به لای خنده های مضحک همکاران هم کلاسی ...

اما ...  می دانم که نمی شود... همه چیز هم که باشند ، آن خیال راحت نیست که بگریزد از آن ترس لعنتی ...

اگر رنگهایم بودند و این "روز خواستنیِ فقط مال خودم "، دلم حتی رفتن و رفتن و رفتن تا بی نهایت را نمی خواست ...