این روزها هیچ چیز به اندازه ی یک حرف عمیق ، یک زیبایی پیچیده ، یک مفهوم  ژرف نمی تونه خوشحالم کنه . چیزی که آدم با دیدنش ، خوندنش ، شنیدنش ، حس کردنش ، احساس خوشی بهش دست بده . مثل حس خوب لذت بردن از هوای پاک بالای یک قله ، که با سوزشی شیرین توی ریه ها فرو بره و بیرون بیاد .

با نازنین بانو نشستیم ساعتها ، در مورد عمق زیبایی این جمله حرف زدیم :

يَا مَنْ دَلَعَ لِسَانَ الصَّبَاحِ بِنُطْقِ تَبَلُّجِهِ وَ سَرَّحَ قِطَعَ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ بِغَيَاهِبِ تَلَجْلُجِهِ

و تمام مدت با معنی کردن لفظ به لفظش ، نهایت لذت روبردیم . ازداشتن کسی که خدای بلاغته .

واقعا یک آدم چقدر می تونه بلیغ و سخنور باشه که از چنین کلماتی برای صحبت کردن ، برای بیان و برای مناجات استفاده کنه .

ای آنکه صبح روشن را با زبان گویای نور ، هویدا ساختی ... و پاره های شب تاریک را با تاریکیهای هول انگیزش ، به عالم روان گردانیدی ...

کاشکی می شد با کلمات فارسی ، عمق این معنای نفهته در این کلمات رو بیان کرد ... اما من فقط تونستم مفهوم کلی اش روبگم ...

ما آدما با حرفهایی که می زنیم ، خودمون رو به دیگران نشون می دیم . و صبح ، با زبان خودش ، که زبان گویای گویای گویای نور هست ، زبانی که نه می شه ندیدش ( که نور خودش کمکیه برای دیدن ) و نه می شه انکارش کرد ، خودش رو به جهانیان نشون می ده ...

در مقابل پاره های شب ... که انگار موجودیتی وابسته به نور نداره . اینکه تاریکی هست  ، چون نور نیست ، نه  . شب ، چیزیه که خودش وجود داره ، مثل پرده ، کشیده شده روی نور ....

خیلی عظیم نیست ؟!

و این عظمت ، هول انگیز نیست ؟ " تاریکی های هول انگیز "  

هر چقدر که می خونمش ، بیشتر و بیشتر لذت می برم ... دلم می خواد هر روز یک جمله اش رو با تمام وجود ببلعم ... همه ی این کنایه های زیبای ادبی ، درکنار آهنگ خوش جملات و وزن و قافیه شون به یک طرف ، معنای عمیقی که  زیر تک تک حروف و کلمات ، می شه حسش کرد ، طرف دیگه ... و درست از ساده ترین چیز ، و بدیهی ترین چیزی که هر روز باهاش سرو کار داریم شروع کرده ...

صبح و شب ...

تا به حال بیانی قشنگ تر از این ، از یک مخلوق شنیدین ؟!