آقای «ص»  یک رئیس جان است . هیچ شناختی از او ندارم . جز چند برخورد ساده . که مجموعا با هیچ کدامشان نتوانسته ام ، تناقضات موجود در ذهنم را درمورد او ، ساده کنم . ساده تر بگویم : نتوانسته ام بفهمم چطور آدمی است . شما البته ، نتواسته ام را ، جرأت نکرده ام ، بخوانید .

اولین باری که آقای «ص»  را دیدم ، توی حل و فصل یک دعوای کودکانه ی خاله زنکی ، داشت طرفین را آرام می کرد . بعد آن وسط  ها آمد و یک خاطره از قوم و خویشی تعریف کرد که طرفین دعوا ، باید تعمیمش می دادند به خودشان و کلی افتخار می کردند به توانمندی هایشان.

آخر اینجا ، روزی شصت هزار بار به همه گفته می شود : شما بهترین هایید . اصلا شما بهترین تولیداتی هستید که ممکن بود از کارخانه ی خداوند بیرون آمده باشد . 

و همان موقع  بود که  گفت : «ما یک قوم و خویشی داشتیم که معرفی اش کردیم "فلان شرکت "  ، برای استخدام . بعد از یک مدت ،ایشان را دیدیم  و از شرایط کارش پرسیدیم . بنده ی خدا داشت دیوانه می شد . وقتی علت را پرسیدم ، فهمیدم ایشان راکرده اند مسئول چک کردن رنگ محصولات. باید میان محصولات خروجی می گشت  و اگر رنگشان مشکل داشت  ، باماژیک دورشان خط می کشید . و معمولا فقط از هر هزار تا ، یکی مشکل داشت. بنابراین ، او باید ساعتها فقط نگاه می کرد و کاری نمی کرد . ما هم که این اوضاع را دیدیم ، زنگ زدیم به رئیس شرکت که : فلانی ! این چه کاری است . این آدم باهوش را کرده ای مسئول کاری که با این حد هوش نمی تواند آنجا دوام بیاورد . یک کار مناسب شأن و توانایی اش به او بده . درست است حقوق یک مدیر عامل را دارد می گیرد . اما تو که داری رسما دیوانه اش می کنی .  رئیس شرکت هم که از دوستان ما بود ، او را کرد مسئول فروش و بعدها شد مسئول فروش بین الملل و بازاریابی و ... و ...و الان هم آدم موفقی است با درآمد میلیاردی  »

می دانید !یکی از فانتزی های من این است که وقتی ابلاغم آمد و آقای «ص»  خواست توی جلسه ی توجیهی نظر من را در مورد سمت پیشنهادی اش بپرسد ، ( که البته این کار را نمی کند ِ منظورم پرسیدن نظر است ) با یک لبخند ، داستان فامیل جانش را برایش مجددا بازگو  نموده و بگویم : می دانید آقای «ص»  جان ! من الان با موقعیت بسیار هیجان انگیزی رو در رو هستم . چطور بگویم ، سمت پیشنهادی شما برای من یک چیزی است توی مایه های خط کشیدن دور دستگاههایی که رنگشان مشکل دارد برای فامیبل جانتان . همان اندازه لذت بخش. همان اندازه چالش برانگیز ...

و ابلاغ را بگذارم روی میزش و کلهم اجمعین ، دیگر ریخت ایشان و دار و دسته ی از دماغ فیل افتاده شان را نبینم . با آن توهم مسخره شان که : ما بهترین هاییم و بهترین ها شانس این را دارند که در جمع ما پذیرفته شوند . 

واصلا برایم هیچ  چیز مهم نباشد حتی همه ی آن  وقتی که صرفش کردم .و همه ی آن  نیازی که اول راه خدمتم ، به داشتن یک سابقه ی خوب دارم ، و همه ی آن هدف والایی که دنبالش بودم  - و  همانا دق دادن دشمنان  غیر عزیز   را شامل می شود - ،   حتی تنوستالوژی حضور  م.ه.ر.ب..ا.ن  و رودربایستی های کودکانه ...

برای این روزهای من دعا کنید . نمی دانم چه می خواهم و دارم چه کار می کنم .