دلخوشی های کوچک زندگی
آنقدر بخندي كه دلت درد بگيره
بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري
از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !
توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده نمي كردي پول پيدا كني و....
امروز صبح ، درست توی یکی از روزای تعطیلی ام که سر کار نمی رم ، توی سالن مطالعه ی دانشگاه ، لب تابمو گذاشته بودم روی میز بزرگ مطالعه ، گوشی هندزفری رو بهش وصل کرده بودم و در حالی که داشتم آهنگ مورد علاقه ام رو گوش می کردم ،;کارامو انجام می دادم ....
کتاب مبحثی که عاشقانه دوستش دارم روی میز ، داشت بهم چشمک می زد که زودی مقاله ها رو تموم کن و منو بردار ....
بارون تندی باریدن گرفته بود و در حالی که بوی خوب چمن و برگای تازه ی فضای سبز فوق العاده ی دانشگامونو با نسیم خنگ دم ظهری یه روز اردیبهشتی وارد فضای سالن مطالعه می شد ، به صدای برخورد تند قطره های بارون ، لا به لای موسیقی دلنوازی که خاطره ها باهاش داشتم ،گوش می دادم ، به برخورد دکتر .... فکر می کردم . که یک ساعت پیش توی راهروی دانشگاه دیده بودمش .
خودشو به جمع من و دوستام رسوند و با همون لحن کوچه بازاری خاص خودش که آدم نمی دونه الان می خواد آدم رو بزنه یا داره تایید می کنه ، به هم کلاسیم که امید داشت پایان نامه اش رو باهاش برداره گفت : خودت رو با "س" مقایسه نکن . چون نه اندازه ی "س"دوستت دارم ، نه تو مثل "س" شاگرد اولی .
تمام لحظه هایی که دکتر .... داشت با گرمی با من و دوستام حرف می زد و هر چند جمله اش یه کلمه ی محبت آمیز نسبت به من بود ، یاد ترم یک می افتادم .... روزایی که دکتر ....
چقدر زمان همه چیز رو عوض می کنه ... روزهای بد چقدر زود می گذرند ..... روزهای خوب هم .....
هیچ دلخوشی ای قابل قیاس با اون لحظه های من نبود و نیست .... من ... یه فضای آرامش بخشی که کسی مزاحمت نیست ، صدات نمی کنه ، کاری ازت نمی خواد ، کاری انتظارت رو نمی کشه ، کتاب ، لب تاب ، موسیقی ، درس ... یه آرامش هر چند کوتاه ....
کاش می شد همه ی لحظه های خوشی که فقط مال خودته . فقط و فقط مال خودته .... به هیچ کس و هیچ چیزی تعلق نداره جز خودت رو نگه داری و تا ابد جاودانه شون کنی .
کاش می شد .