شخص دانایی را پرسیدند: چیست محبوب ترین عدد در اینترنت! فرمود: 18{+} چرا که وقتی خلایق آن را بینند بی اختیار عنان از کف دهند و چشمها را گشاد گردانند و آب از دهانشان چکه نماید و دست هایشان همی لرزد و در صورتی که لازم باشد از مرزها گذر کنند و در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند و یا احساس دست از پا درازتری نمایند و من همچنان در عجبم از راز این عدد!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

برای انجام کاری که خواسته بودم ٬ براشون ٬ بازه ی زمانی تعیین نکرده بودم . چون می خواستم مطمئن بشم که زمان تعیین شده از طرف من ٬ باعث نمی شه که سکینه هم جزء اونایی قراربگیره که باید توبیخ بشن . ولی  یه هفته گذشته بود و من هنوز ایمیلی ازش  دریافت نکرده بودم .   برای همین مجبور بودم در جواب هر کی که می گه :« تا کی مهلت داریم ؟ » بگم : هنوز وقت هست !!

تا اینکه یه روز با چهره ی معصوم و دوست داشتنی اش اومد جلوم و در حالی که صورت قشنگش به شدت از خجالت سرخ شده بود شروع کرد به آوردن دلیل برای انجام ندادن کاری که می بایست خیلی زودتر ازاینها انجام می داد . چون اون بهترین بود . و من خودمو آماده کرده بودم که درمقابل هر دلیلی که آورد ٬ فقط یه لبخند بزنم و بگم : «هیچ عیبی نداره . تو هنوز مهلت داری .» که یهو حرفی زد که چشمام از تعجب گرد شد و یه لبخند از ته دل ٬ روی لبم نشست .

- آخه می دونین  ٬  من هر چی که از اینترنت بخوام رو توی گوگل سرچ می کنم .اونجا رو هم که دیدین ! یه صفحه ی سفید بدون تصاویر مبتذله ... ولی یاهو ... راستشو بخواین ... من از صفحه ی یاهو می ترسم .

و سرش رو انداخت پایین .

با اینکه وقتی دهن یاز کرد ٬ من فهمیده بودم که چی می خواد بگه ٬ اما گذاشته بودم تا آخر حرفاشو بزنه . خوشم مي اومد از حرف زدنش . از سرخ شدنش از اون همه حيا و احترامي كه توي كلمه كلمه ي حرفاش موج مي زد  و از دقتي كه در انتخاب كلمات داشت . ولي بي انصافي بود اگه بيشتر از اين اذيتش مي كردم ٬براي همين ،خيلي عادي تاييدش كردم و گفتم : خوب !  چرا زودتر نگفتي ؟ تو مجبور نيستي حتماً توي ياهو ٬ پست الكترونيك بسازي. جي ميل هم مي توني ...

من مي گفتم و سكينه در حالي كه برق شادي توي نگاهش موج مي زد چيزايي رو كه در مورد ساخت جي ميل بهش مي گفتم ،  يادداشت مي كرد .

وقتي رفت ، من هنوز غرق در معصوميت اين دختر  بودم . و به مورچه هايي فكر مي كردم كه نرم و آهسته ، توي دل تاريك شب ، روي تخته سنگهاي صيقلي و صاف وجودمون پا مي زاشتن . و ما بهشون عادت مي كرديم . بدون اينكه ببينيمشون يا حتي حسشون كنيم ...

دوست من  ! آدم رو ياد تصوير خودش مي اندازن  اين معصوميت هاي بكر . تصوير لحظه هايي كه هنوز با اولين قدم بر زمين ، گرد زميني شدن ، به پاهاي فرشته ي وجود هيچ كدوممون ننشسته بود  .