آدمها همیشه نمی مانند ... یک جا در را باز می کنند و برای همیشه می روند ...
سه شنبه ای که گذشت ، روز اتفاقات مسخره بود . یعنی چیزی که تصورش را هم نمی کردم . گفته بودم که یک روز مورفی در من متجلی شده بود و من هی بد آورده بودم و موفق نشده بودم از آزمونم نمره ی قبولی بگیرم . و واقعا فکرش را هم نمی کردم ، آن اتفاق ساده باعث شود دو هفته بعدش ، یک چنین الم شنگه ای به پا شود . و هنوز نمی دانم قرار است ، در پس این ماجرا ، از چه حکمتی پرده برداشته شود . اما یک چیز را خوب می دانم . این اتفاق باعث شد دیگر برای همیشه یک نفر را توی ذهن و قلبم خط بزنم . و به این تفکر احمقانه پای بند نباشم که "باید" در همه ی موجودات خدا ، دنبال یک نقطه ی مثبت بگردم . منکر مثبت ها نیستم اما . همه را برای وصل شدن به هم که خلق نکرده اند .
سه شنبه ، بابت یک تک زنگ ، با ارشد جان می آییم ، یک هفته در میان دو ساعتش می کنیم که یک هفته ارشد جان زود می رود خانه ، یک هفته من ، آن ساعت بیکار می نشینم توی دفتر چون بعدش کلاس دارم .
از قضا همکاران که چند نفرشان مثل من به مشکل برخورده بودند ، توی امتحان دادن ، آمدند گفتند که چرا توی خانه امتحان دادی ؟ اصلا این امتحان مسخره را نمی شود تکی داد . همه دسته جمعی و توی مدرسه داده اند . خوب سیستم های مدرسه به اینترنت متصلند و کامپیوترها هم همیشه روشنند .
من می دانستم که همه ی همکارانمان ، توی مدرسه امتحان می دهند . حتی مدیر و معاونها . اما خودم هیچ وقت این کار را نمی کردم . چون فکر می کردم کاردرستی نیست . اما آن روز همکاران اصرار کردند که حتما باید بیایی موقع امتحان دادنمان کمکمان کنی . به طرز بسیارمسخره ای من را شاگرد زرنگ خودشان می دانستند . اما من آن روز نه تنها نخوانده بودم ، که سرمای شدیدی هم خورده بودم و به خاطر نذری که داشتم روزه هم بودم و از قضا ۴ ساعت اول را تدریس ریاضی و آمار داشتم که از بس حرف زده بودم ، حتی نمی توانستم برای بیان یک جمله ، تمرکز داشته باشم . اما همکاران ، زیر بار توجیهات من نمی رفتند . آنقدر که دیدم اصرارم برای بیان حقیقت ، دارد در آنها شک ایجاد می کند که من نمی خواهم کمکشان کنم بنابراین تصمیم گرفتم برای اینکه دلخور نشوند ، حضور فیزیکی ام موقع امتحان دادن ، فقط دلگرمشان کند که با آنها رفتم سایت .
اما . چشمتان روز بد نبیند که ، رفتنمان ، همانا و ناگهان ، سر رسیدن مدیر جان همان . که البته ما همه فکرکردیم مدیر جان مثل همیشه امتحانش را نداده و آمده تا برای او هم امتحان بدهند . آخر همیشه کارش همین بود . اما مدیر جان که تا به حال نتوانسته مویی لای درز کارهایم پیدا کند ، وقتی فهمید من با همکارا آنجا هستم ، به نیت دیگری آمده بود ... بعد با لحن بسیار عصبی و دور از نزاکتی گفت :چه خبره اینجا ؟! ... من این قضیه رو به خاطرم می سپرم !!مدرسه جای انجام کارهای شخصیه ؟!...
و در حالی که داشت انگشتش را به نشانه ی کشیدن خط و نشان تکان می داد ، باز هم تکرار کرد : یادتون باشه دیگه ! ...
ما همه بعد از رفتن مدیر جان به هم نگاه کردیم و همکارا با تعجب گفتند : خانم «ص» چش شده بود ؟ !
که من جمعشان را ترک کردم و آمدم پایین . توی دفتر بودم که شنیدم مدیر جان داشت خطاب به معاونها می گفت که همکار حق ندارد کلاسش را رها کند برود برای امتحان . کلاس را سپرده اند به معلم . معلم چقدر باید بی وجدان باشد که سی تا بچه را رها کند برود دنبال کار شخصی اش ؟! یک اتفاقی بیافتد ، چه کسی می خواهد جوابگو باشد ؟!!( زیر چشمی هم نگاهش فقط به من بود )
که دیدم . نه این انگار خیلی دور برداشته . رفتم پیشش و گفتم : ولی من کلاس نداشتم . قصد امتحان دادن هم نداشتم . فقط برای دلگرمی همکارا اونجا بودم .
که عصبانی گفت : من با این چیزا کاری ندارم . مگه کامپیوتر مدرسه بیت المال نیست ؟ برای چی اصلا باید ازش استفاده ی شخصی بشه .
گمانم انگشت گذاشت درست روی مرکز ثقلم ، به هم ریختم . دیدم حرف راست که جواب ندارد . کلا با یک حال درب و داغان و خراب ترکش کردم . بالاخره حق داشت . درست است که من نه امتحان دادم و نه از کلاسم زدم اما حضورم تایید همین کار بود دیگر .
زنگ آخر دیدم هی همکارها به موبایلم زنگ می زنندکه خانم مدیر به ما گفته : موردی ندارد که امتحان بدهید . منتها کسی که کلاس ندارد بیاید جای همه امتحان بدهد . یکی برود سر کلاس او که مدرسه به هم نریزد . و می توانند از سیستم خود او هم استفاده کنند .
تازه مانی می گفت ، مدیر جان کلی از او دلجویی کرده که آن لحظه فقط به خاطر فشارکاری یه کم تند رفته و آنها بهتر است چند نفرشان بروند سر کلاس آنهایی که کلاس دارند و بقیه بنشینند امتحان بدهند .
و این شد جواب آن سوالم که چطور مدیر جان آن حرفها را در مورد استفاده از بیت المال زده بوذ در حالی که دوستان خودش آنجا بودند . نگو قضیه ی یک بام و دو هوای مادر و مادرشوهر است . برای من که عروسم ، یک نسخه است . برای دیگران که دخترند ، نسخه ی دیگر .
و یادم آمد که مدیر جان ، به استهزاء از اینکه گفته بودم ، فقط قصد داشتم به همکاران کمک کنم ، گفته بود: امتحانش چیزی نبوده که . من خودم توی خونه امتحان دادم ۱۷ شدم .
و من کلا سرم سوت کشید از این نمره . چون هفده شدن از این آزمون واقعا مشکل ، کار یک هوش فوق العاده بود .
برای همین وقتی آمدم خانه ، به دور از اخلاق حرفه ای ( که خیلی هم چسبید ) رفتم توی سایت و اطلاعات مدیر جان را دادم و دیدم : به به ! آدم دروغگو ، ۱۲ شده .
یکی نیست به این کودن بگوید تو که با من دشمنی ، چرا اطلاعات سیستمی ات را در اختیار من می گذاری که : قربون دستت یه وقت ضمن خدمتی ، چیزی هست برای من هم ثبت نام کن !
و چرا پسوردت را عوض نمی کنی می گذاری همان شماره پرسنلی ات بماند ، آی کیو ؟!!!
بعد هم یک دستی زدم به مهسا ، غلام حلقه به گوشش ، که چرا برای مدیر جان دوازده گرفتی ؟!
که گفت : هیس ! من فقط بهش گفتم قبول شده ، نگفتم چند شده . صداشو در نیار !
بعله ! یک همچین حافظ بیت المالی داریم ما .
و آن آخر روز وقتی داشت با عصبانیت آن حرفها را به من می زد ، گفت : من یه کاری هم با شما داشتم !
گفتم : چه کاری ؟
که آنجا بود که فهمیدم چرا دنبال بهانه بوده برای نابود کردن روحیه ی من و خورد کردن اعصابم . و با خودم گفتم : اگر می دانستم از صبح داری خودت را می جوی که یک بهانه پیدا کنی ، تلافی یک فراموشی ساده را دربیاوری سر من ، زودتر از اینها بهانه می دادم دستت ، مدیر جان !! چقدر خوب شد نترکیدی ، پخش نشدی به در و دیوار . مدیون کم شدن یک نابغه می شدم به جهان ، آن وقت .
خیر سرش ، توی جلسه ی ماه قبل گفته بود : خانم «س» ، یعنی "من" بشوم مسئول کمیته ی اقدام پژوهی مدرسه . البته این عنوان را بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد یا حداقل یک لبخند محبت آمیز بر لب براند ، به این حقیر اعطا نمود . و همین طوری بدون اینکه نظر من را بپرسد گفت که : ایشان ماه بعد ، توضیحاتی در مورد اقدام پژوهی می آوردند برای همکاران .
من هم فکر کرده بودم یک توضیح ساده است که توی یک بروشور می دهم دیگر . نگو که جلسه ی این ماه را کلا ترتیب داده بود که من بشوم مدرس اقدام پژوهی و خودش هیچ چیز برای جلسه آماده نکرده بود .
خدا شاهد است این حرفش را گذاشته بودم به حساب یک درخواست دوستانه . ولی ظاهرا حکم کردن یک وظیفه بود . که اگر می دانستم همان جا حالش را می آوردم سر جایش .
من هم که با این همه گرفتاری تنوع درس ، بچه های خودم و دانش آموزان مشکل دارم و کتاب کار بچه ها ، اصلا یادم نبود که جلسه داریم . بعد هم درست روز جلسه ،مادر خانومی و آقای پدر به خاطر تولد برادر زاده ی عزیز تر از جان ، رفتند شهرستان و کسی نبود شازده کوچولو را نگه دارد و من که روزکاری ام نبود ، ترفتم مدرسه . و در جواب تلفن میسون ، گفتم که برادر زاده ام به دنیا آمده و من متاسفانه نمی توانم در جلسه حضور داشته باشم . و آن موقع بود که یادم افتاد اصلا کاری هم آماده نکرده ام . همان بهتر که نرفته ام . و میر جان که ضایع شده بود ، فوری و فوتی از چهار صفحه ی یک کتابِ عهد بوقی که مطالبش با استانداردهای امروز اقدام پژوهی سازگاری ندارند ، کپی گرفت و داد همکارا و یه عالمه اراجیف هم گفت که ظاهرا کسی نفهمید اقدام پژوهی یعنی چه .
و این قضیه آنقدر برایش گران آمده بود که مثل گربه ای که آرزوی شکار موش داشته باشد ، با دمش گردو شکست وقتی یک اشتباه از من دید . آن هم چیزی که واقعا یک خطای بزرگ نبود و آنچنان بزرگش کرد و آنچنان حرفهای بی ربط و توهین آمیز زد که همه ی همکاران به شدت ناراحت شدند و کسی هم نفهمید که این حرفها فقط به خاطر یک نفر زده شده . و البته مدیر جان تا آخر آن روز از دل همه در آورد و در عوض کلی حرف بار من کرد که بدانم ، تنها استثنای آن جمع ، من هستم .
و من مانده ام در نهایت رو داشتن این بشر که ، همان طوری ازمن متنفر است و دلش نمی خواهد سر به تن من باشد ، و همان طوری هم انتظار دارد کارهایش را راه بیاندازم .
آن روز ، خستگی ، گرسنگی و بیماری ، دست به دست هم داده بود تا من نتوانم حرف های سنگین مدیر جان را تحمل کنم ،و این حرفها در حد ضعیف کردنم ، روی من اثر گذاشت . طوری که وقتی آمدم خانه ، افتادم توی بستر بیماری و تا همین امروز که توانستم همه چیز را بنویسم ، در حال لرزیدن و تحمل درد سینه و استخوان و گلو بودم .
خدا خیرش دهد که نهایت سعیش را می کند که مایه تقویت اعصاب نیروهایش شود .
می دانید ، امروز قبل از این انتخاب درمورد سودابه هم با او حرف زده بودم و همان موقع طوری رفتار کرده بود که خودم را خیلی کنترل کردم ، کتابهای روی میزش را برندارم بکوبم توی سرش . آدم احمق . انگار دارد به حرف زیر دستش گوش می دهد ، حتی نگاه هم نمی کند . به هر حال نتیجه اش این شد که گفتم : ما به خاطر تاکید او در جلسه برای سودابه خیر پیدا کرده ایم . نمی شودکه بچه را اسم ننویسد .
و ظاهرا قبول کرد که سودابه بیایدمدرسه .
تازگی ها به حرف ارشد رسیده ام که می گفت : چه کار داری بچه ها را ببری از تخته هوشمند استفاده کنی .
راست می گوید . وقتی مدیر جان طوری کلید کمد را به من می دهد که انگار دارم وسیله ی شخصی اش را قرض می گیرم . آنچنان اکراهی در استفاده ی من از آن وسیله که جز من کسی طرز استفاده اش را هم نمی داند ، دارد ، می بینم چرا باید این همه زحمت بکشم و شب تا صبح نخوابم . که برای بچه ها محتوای جذاب درست کنم .
اگر خدا از این کار من راضی می شد ، یک دری ، فرجی ، گشایشی ایجاد می کرد .
همکاران نواحی دیگر وقتی زنگ می زنند تا اشکالات درسی شان را برطرف کنند ، همیشه از این موضوع می نالند که مدیر هایشان آنها را موآخذه می کنند که چرا محتوای الکترونیک نمی سازید .
آن وقت مدیر ما ،...
« همیشه صبر کردن ، بخشیدن ، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود ... لازم است گاهی اوقات دست از این تظاهر کردن برداری ... باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید . وقتی می مانی و می بخشی ، فکر می کنند رفتن را بلد نیستی ...»