آدم بعضی روزها که به خودش استراحت دهد ، انگار می تواند بهتر فکر کند . در مورد پرستو  واقعا من به این چند روز سکوت احتیاج داشتم . آخرش هم خاله جان پلیس ، مثل یک لامپ توی ذهنم درخشید .

چرا همان روز به فکرم نرسیده بود . حالا که این دختر اینقدر اصرار دارد با کسی صحبت کند ، چرا نرودکلانتری و با جناب سروان ما صحبت نکند ؟ ( می دانید ، من هنوز هم که هنوز است با این کلمه ی جناب مشکل دارم . مگر این کلمه موقع خطاب آقایون استفاده نمی شود ؟ پس چرا به پشت عنوان پلیس های زن هم همین را می چسبانند ؟ اوکی ! گرفتم . چون هنوز برای خانمها عناوین نظامی قائل نیستند . )

در جواب تماس های پرستو ، ترغیبش کردم که مسئله را با معاون مدرسه در میان بگذارد و خودم هم سر بسته یک چیزهایی به معاون جان گفتم و یک جورهایی گوشی را دست خاله جان هم دادم که اگر یک وقت یک چنین کسی آمد کلانتری ، یک کم بیشتر راهنمایی اش کند .

*

سرگروه اداره کل ، امروز غروب زنگ زد و گفت که آقای «ز» ؛ همان خدای مقطع ما که اسمش هم تن تک تک اعضای  نواحی استانمان  را می لرزاند ، و آقای «د» رئیس اداره مان ، مدیر جان  را حسابی گرفته اند به باد انتقاد و کلی موآخذه اش کرده اند بابت قضیه ی آموزشگاه  «ا» و اینکه به چه حقی مدیرجان اجازه داده آقای «ن» همان مارموز  فرصت طلب ، بیاید مدرسه و فضا را برای همکاران و دانش آموزان نا امن کند .

آن موقع بود که تازه دستم آمد که چرا مدیر جان  آنروز ، آن حرفهای مزخرف را زده بود و آن رفتارهای سرد و به دور از عقلانیت را ازخودش بروز داده بود. خوشم می آید که تکه های پازل سازمانی مان ، خوب جور می شوند .

و البته سرگروه جان ، اول و آخر جملاتش را با " بین خودمان بماند " گفتن می بست که نشان دهد دارد چیز سیکرتی را به من می گوید .

*

امروز به مادر سودابه  زنگ زدم . گوشی خودش که خاموش است . اما شکر خدا مادرش بالاخره جواب داد . مادرش حرفهایی زد که واقعا دلم برایش سوخت . سودابه را واقعا داده به آن  پسره ی معتاد . آن هم به خاطر اینکه سودابه جایی برای ماندن ندارد . اما حالا پشیمان است . می گفت خودش  جا یی ندارد که حتی شبها را سرکند . دائم خانه ی این پسر و آن فامیل است . قرار شد سه شنبه بیایدمدرسه. من هر کاری که از دستم بر بیاید برای سودابه می کنم . محال است اجازه دهم این بچه ترک تحصیل کند .البته تا جایی که خدا همراهی ام کند .  درست است دو ماه از سال گذشته اما چهار تا از دروس تخصصی شان را من هم تدریس می کنم . درست است معلم شرکتهایشان من نیستم اما می توانم او را برسانم . آمار و ریاضی را هم خصوصی با او کار می کنم .

دیروز مینا هم زنگ زده بود که بگوید خیری پیدا کرده که خرج تحصیل این بچه را بدهد . ارشد هم خودش پول سرویسش را جور کرده . کمکش می کنیم دیگر . فقط اگر خودش لجبازی نکند . گمانم این دو ماه به اندازه ی کافی به او وقت داده ایم تابه عمق بدبختی اش پی ببرد . حالا وقتش است تکانی به خودش بدهد . خدا کند سه شنبه سودابه هم بیاید مدرسه .

از  مریم  اما هنوز خبری ندارم . دو جلسه ای که با او کلاس داشتم نیامده بود مدرسه . نمی دانم چه کارکرده. ما بالاخره توانستیم با پدرش حرف بزنیم . و ترجیح دادیم مریم فکر کند قضیه همان چیزی است که خودش خیال می کرده .

چقدر بد است که ما آدم بزرگها ، آنقدر پایین و بالای زندگی را دیده ایم که نمی توانیم مثل رویاهای شیرین یک نوجوان ، داستانهای تخیلی را باورکنیم ...

همان روزکه مریم گفت پدرش یک بار آمده خانه و گفته که دلش می خواهد بیاید خانه اما نمی تواند .و فقط گفته که نپرسید چرا . چون واقعا نمی توانم برگردم ...

و مریم توی رویاهای کودکانه اش تصور کرده بود پدرش نمی تواند برگردد چون خیلی عاشق اوست.ولابد آن زنی که صیغه اش کرده ، تهدیدش کرده که بلایی سر دخترش می آورد و پدرمریم به خاطر عشق به مریم حلاضر است دوری او را تحمل مکند تا آن زن آسیبی به مریم نزند ...

همان موقع ها که مریم اتفاقات را به هم ربط می دادکه : خانوم ! گمونم اون زن از پدرم سفته داره . چون پدرم برای عروسی برادرم مجبور شد زیاد خرج کنه . اون زن اونقدر پولداره که خرج عروسی رو داده در عوض سفته و چک گرفته . بابام اگه اونو ول کنه ، زنه سفته ها رو اجرا می زاره .

و من که وصف برادرهای چاقوکش آن زن را هم شنیده بودم ، که آمده بودند پدرش را به قصد کشت زده بودند ، فقط گفته بودم : پس بابات گرفتار یه باند مافیایی شده !

درحالی که خودم می دانستم اینها همه اش قصه ای است که آن مرد برای فریب دادن ( شاید هم حفظ رابطه اش با ) دخترش ساخته .

و البته نخواستم  دروغ بودن این قصه را رو کنم . چون هرچه بود ، تمام توان یک مرد برای حفظ ته مانده های یک رابطه ی پدرو فرزندی بود . می دانستم که اگر پدرمریم واقعا از آن زن متنفر باشد ، می تواند به راحتی از قلب آن زن برود بیرون . مگرمی شود با نفرت ، توی قلب کسی ماند . مگر آن زن ، به یوسف کنعان دست یافته که با زور و زرو زیور ، زندان و قفل و زنجیر ، تهدید و تطمیع ، بخواهد نگهش دارد ؟

و وقتی مادرمریم ، آن زن افسرده ی مچاله شده ی همیشه گریان را دیدم ، فهمیدم که با یک لشکر شکست خورده ای طرفم که ازدست دادن غنائم ، حق اوست . و اینکه پدر مریم دائما نقل می کند که :  "صیغه ی دو ساله باید سر بیاید و او راهی ندارد "، بهانه ای است که حداقل دو سالی از شر کسی که دوستش ندارد در امان باشد ، دو سالی که شاید بعد از آن مریم ازدواج کند و برود سراغ زندگی اش ...

و وقتی پدرمریم آمد پیش مشاورو گفت که رابطه ی عاطفی او با مادر مریم ، به آخر ماجرایش رسیده و او صمیمانه عاشق زن دوم  است ، مشاور مدرسه توانست قانعش کند که باید رابطه ی جدایی ناپذیر پدر و فرزندی را حفظ کند .

البته گفتن نداشت. برای مردی که مریم عاشقانه دوستش داشت و می پرستیدش و مردی که خودش هم عاشق دخترش بود . و قرار بود آخر هفته ی پیش با هم بروند شمال.

ازآن روزمن مریم را ندیده ام . نمی دانم با پدرش رفته مسافرت یا نه ؟ مریمی که یک روز قبل از رفتن به مسافرت از درد قلبش نیامد مدرسه .

بچه ای که دارد دست و پا می زند بین عشقی که به پدرش دارد و نهی ای که مادرو برادرش می کنند . و مریم ، دختر زیبای دوست داشتنی ، اصلا شبیه مادرش نیست. خودش که مشتاق است بگوید شبیه پدرش است.

باور کنید ،توی فاصله ی کم زنگ تفریح های گذرا ، نمی شود یک جلسه ی مشاوره ی پیوسته گذاشت برای مادرهای مشکل دار . برای حل مشکلات خانوادگی بچه ها . براِی یاد دادن راه و چاه هایی که خودمان بیشتر اوقات توی شش و چهارش می مانیم . نمی شود توی چند دقیقه به آن زن بی پناه افسرده ی گریان شکست خورده فهماند که نباید مریم را قاطی دعواهای خودش با پدرش کند. نباید شرایطی را پیش آورد که این بچه - که جراحی قلب را برایش محتمل دانسته اند -  اینقدر در فشار باشد .

باورکنید ما بیشتراوقات آدمهای خودخواهی می شویم . بچه برای ما زمانی ارزش دارد که شادمانی خودمان را تامین کند .  وگرنه ، چرا مریم بایداینقدرمثل اسفند روی آتش باشد برای اینکه مادر و برادرش خوششان نمی آید او پدرش را ببیند و باید دائما درحضورشان ، پدر را تکفیر نماید ؟