گمانم ماجرای ختم شده ی دعوای مدیر جان و خانم«ش» را تعریف نکردم . یعنی چیز قابل تعریفی نبودکه بگویم . خانم«ش»  در دفاع ازخودش مبنی بر اینکه نرود کاردانش ، گفته بود که رشته اش ،.... نیست ( چیزی است که از عهده ی کارهای عملی بچه های کاردانش بر نمی آید ) و نمی تواند شرعاً با تدریس درسی که مهارتش را ندارد ، خودش را مدیون بچه های مردم کند .

و شما بخوانید یک چیزی توی این مایه ها را که مثلا یکی لیسانسش ریاضی باشد و بگوید ،من چون اسم رشته ام ریاضی است ، فقط باید ریاضی ۱ و ۲ درس بدهم و نمی توانم شرعا حسابان و هندسه درس بدهم .

یعنی آدم دلش می خواهد توی وادی این کلاه شرعی ها ، خودش را رسماً شرحه شرحه کند .

و با این توصیف اداره را قانع کرد که با انتقالی اش موافقت کند تا برود ناحیه ای که اسم و رسم دارترین ناحیه است و چشم همه کلهم اجمعین بترکد . و صد البته ، افتخار سرگروهی اداره کل را هم با خودش ازناحیه ببرد و بگذارد حسرت داشتن یک نیرو در اداره کل را ناحیه ی ما با خودش ببرد به اسفل السافلین . که حقش است .

و بالاخره  شنبه ، ششم مهر ، خانم«ش» ، با  ظاهری که مثلاً دارد با دمش گردو می شکند آمد مدرسه که کلید فایلش را تحویل دهد و برای همیشه اسباب کشی کند و برود .

ودرحالی که داشت کمدش را باز می کرد و همان طور به قول خودش ، پته ی مدیر جان را می ریخت روی آب ، با ژست یک عدد کودک پنج ساله که دارد آبنبات بزرگ رنگین کمانی اش را به رخ بچه های  لب و لوچه آویزان محل می کشد گفت : " خوب همکارا ! من رفتم .... ( یک مدرسه ی خفن در یک ناحیه ی خفن تر ) .اونجا همه ی درسای کلیدی و پ. ی.ش.د.ان.ش.گ.ا.ه.ی را دادند به من و با اجازه تون یک روزهم به عنوان سرگروه اداره کل در خدمتتونم .

و قشنگ غر و غمزه و غمیش می آمد که انگار به کوری چشم مدیرجان ، به آنچنان مقاماتی رسیده ام که ماه و ستارگان ، باید رسماً برایم سجده کنند.  

 و من ته دلم ، ناراحت شدم از کاری که در شأن یک همکار با چنین وقار و وجاهتی نبود . و تأیید کردم حرف مدیر عامل را که "خدا هم هوای چنین آدمهایی را دارد "

گذشت تا که امروز ، خانم«م» وقتی سر صحبتش باز شد درمورد اینکه برنامه اش چقدر بدچیده شده بود ، در ادامه ی آرزوی من برای حل مشکلش گفت : شکرخدا حل شده ، قراره یک روزدر هفته بروم اداره کل به عنوان سرگروه اداره کل .

یادم آمد که قبلا هم قرار بود ایشان بروند ولی نمیدانم چطور خانم«ش»  جایش را گرفت . برایم گفت که  اداره کلی ها گفته اند خانم«ش»  رشته اش ،.... نیست و از عهده ی کارهای عملی  بر نمی آید . بنابراین نمی تواند سرگروه این رشته شود .

و من ماندم توی کار خدا که چه جالب مکر خودش را به خود او برگرداند . و دلم پر شد ازدرد اینکه ، چطور برای فرار از تدریس در کاردانش ، عدم تناسب درس با رشته و مدیون شدن بچه ها را بهانه کرد ، اما خودش را مدیون همکارانی نمی دید که حق سرگروهی شان را نداشت ؛ او که  به قول خودش رشته اش ، چیزی نبود که سر ازکار عملی رشته ای در بیاورد که می خواست سرگروهش شود !!!

و اینکه خانم«م» ، پرنسس زیبا و با وقار ، می رود ، همان جایی که حقش است ، از ته دل خوشحالم کرد . آنقدر که خواب و خستگی آخر هفته ، موقع رفتن به کلاس از سرم پرید.