بچه ها ! ساکت !!!

صدایم مدتی است گرفته ، دکتر می گوید تارهای صوتی ام آسیب دیده . و خلاصه اش اینکه ، حرف زدن برایم از یک ساعت دویدن ، سخت ترشده .

می خواستم درس بدهم که دیدم ، بچه ها ساکت نمی شوند . البته ساکت ، که منظورم سکوت مطلق است . آنقدر که صدایم به ته کلاس هم برسد . وگرنه کلا بچه های بدی نیستند ، آنقدر جنبه دارند که بفهمند ، مبحث احتمالات  ، با آن زمان کمی که به آن اختصاص پیدا کرده ، جای بازیگوشی ندارد  .

برای اینکه ساکتشان کنم ، به شوخی ، تنها ابزاری که جلویم بود ( یعنی ، یار مهربان را  ) گرفتم دستم و در حالی که ادای نشانه گیری را در می آوردم ، گفتم : هر کی حرف بزنه با این ته کتاب می زنم توی پیشونیش .

و در مقابل نگاه ساکت مرضیه ، با لبخندی که نشان دهد ، چقدر پشیمان نیستم از حرفی که زده ام گفتم : تنها کاریه که از دستم برمیاد . ( و سرم را به تایید تکان دادم . مرضیه غش کرده بود ازخنده ، گمانم تنها عنصر ساکت کلاس را هم واردار به ایجاد اختلال کردم )

فاطمه ، دختر تپل خوش زبان کلاسم ، نگاه عمیق و معنی داری به من انداخت و گفت : آخ! چه دردی هم داره . ( و کلا رفت توی حس درد کشیدن و از این حرفها )

با لبخند و اشاره ی انگشتم به سمتش ، که یعنی آفرین ! درست گفتی ،  تاییدش کردم .

سپیده به ابزار دیگری که دسترسی به آن هم داشتیم اشاره کرد و به تایید گفت : خانوم ! با کاغذ انگشتای هر کی رو که حرف زد ببرین . دردش بیشتره !

این بار به جز فاطمه ، چهار پنج نفر دیگر هم همراه شدند و حرف از درد شدید بریده شدن انگشت با کاغذ ، زدند .

مهدیه گفت : برایش سیبیل آتشین بکشید خانوووم !

هفت ، هشت نفر دیگر هم به جمعمان اضافه شدند . قبل از اینکه چیزی بگویم ، ساناز گفت : لوله پولیکا بیارین باهاش بکوبین توی سر هر کی که حرف می زنه . تا آمدم چیزی بگویم ،  مبینا که مشکل قلبی دارد ، با اشاره به ماژیکی که روی میز بود ، گفت : خانوم ! مازیک را پرت کنید سمتش .

به تایید اشاره کردم به مبینا و گفتم : آفرین به نکته ی ظریفی اشاره کردی .

و خطاب به ساناز گفتم : لوله پولیکا از کجا بیاریم ؟

که مریم و مهسا هم به جمع ما اضافه شدند و گفتند : راست می گه خانوم !

و خطاب به ساناز ، ادامه دادم :  اصلا دقتت خوب نیست ها ! باید از منابع موجود استفاده کنیم .

و دوباره خطاب به مبینا که حالا با تمام وجود چشمهایش می خندید  ، گفتم : آفرین ! به  استفاده ی کاربردی و بهینه ای اشاره کردی ، دخترم  .

نصف بیشتر کلاس همراه شده بودند با من جهت ارائه ی راهکار ، آن هم برای نیست و نابود کردن کسی که حرف می زند و نمی گذارد ، من درس را شروع کنم .

بعله .

ما موجوداتی هستیم بسیار مستعد ،  برای به هلاکت رسانیدن دشمن فرضی . البته اگر شهید نشویم .

خخخ

مریم نازنین من

امروز ، لیلی ، آمد سر کلاسم که به بچه ها بگوید برای فردا باید از فلان مبحث اصول حسابداری امتحان بدهند . حرفش که تمام شد و نشد ، صدای اَه و آه بچه ها بلند شد .

لیلی که عذر خواهی کرد و رفت ، هر کدامشان یک چیزی گفتند . از اینکه چرا همه اش امتحان می گیرد و چرا باید فلان کار را بکنیم و هزار تا چرای دیگر . آخرش هم چند تایی شان تصمیم گرفتند فردا غیبت کنند .

مریم ، که سر دسته ی شورشی هاست و مثل مبینا قلبش مشکل داردگفت : خانوم ! اصلا من نمیام مدرسه فردا .

بعد وقتی نگاه ساکت من را دید ، گفت : ولی شنبه رو اگه بمیرم هم میام مدرسه ، چون با شما شرکتها دارم .

و یادم افتاد که شنبه ، وقتی به خاطر گرفتن وقت دکتر ، پدرش آمده بود دنبالش ، و ما به خاطر تخته ی نامناسب کلاس ، رفته بودیم کلاس نقشه کشی ها ، تازه درس را شروع کرده بودم که دیدم این دختر ، در حالی که نفس نفس می زند ، آمد توی کلاس و با حالتی بین گریه و خوشحالی گفت : شما کجایین پس ؟ می دونین چثقدر دنبالتون گشتم ؟

یعنی دلم به اندازه ی همه ی دنیا برای این بچه سوخت . که چطور خودش را رسانده به کلاس .

دلم یک بار برای مهرانه هم سوخت که از خواب جمعه اش زده بود و با حالتی قهر آمده بود سر کلاس جمعه مان که از درس عقب نماند .

و یادم افتاد که پارسال با همه ی حربه های قانونی و اقتداری نتوانسته بودیم جلوی غیبت های بچه ها را بگیریم . اما حالا ، من که حتی توان داد زدن هم ندارم ، توان حرف زدن عادی را هم ندارم ، بدون اینکه مجبورشان کنم ، غیبت نکنند ، حتی یک جلسه غیبت از هیچ کدام اینها نداشتم .

بچه های من به تعهد درونی رسیده اند . باور کنید . اینقدر علاقه و عشقشان به این درس سنگین ،  زیاد است و اینقدر با انگیزه سر کلاس می آیند که بی نهایت لذت می برم .

یک بار الهه گفت : خانوم ! شما یه چیزی اول سال گفتین ، دیگه ما نمی تونیم غیبت کنیم .

و وقتی نگاه منتظر من را دید( آخر من حرف خیلی زیاد می زنم )  گفت : گفتین اگه شما رو دوست داریم غیبت نکنیم .

البته یادم نمی آید از این حرفهای عاطفی زده باشم P -:  ولی بچه اند دیگر . تخیلاتشان را بر زبان می آورند . خخخخخخخ

اینم دنیاست که این روزا داریم ؟!

دو هفته ی خیلی شلوغ ، دو هفته ی خیلی پر کار ، دو هفته ی پر از مشغله ...

یعنی اینکه تو دلت بخواد کاش واقعا شبانه روز سی ساعته بود .

بعد یه عالمه حرف گیر کنه توی گلوت که ندونی نمی تونی بزنی اون حرفا رو از خستگی ، یا اینکه نمی دونی چه مرگته .

و کلهم اجمعین ، همه ی اینا یعنی : بی صبرانه منتظر فرا رسیدن دی ماه هستم .

من یه خواب بلند زمستونی می خوام .

ادامه نوشته

چه شتابیست به راه ؟! شاید آن نقطه نورانی دشت ، چشم گرگان بیابان باشد !!!

همیشه یکی از دلخوشی های من نوشتن بود .اما ...

چند وقتیه هنگ کردم . دلم می خواد بنویسم اما نمی تونم .

دلم می خواد آرزوهای خوب داشته باشم ، خیالات قشنگ ، هدف های بزرگ ، دلم حتی آرامش می خواد . اما همه ی اینا رو گم کردم .هیچ کدومش رو ندارم .  

دلم خیلی چیزا می خواد . اما وقتی بهش می گم چه مرگته ، سرش رو می اندازه پایین و می گه : هیچی .

بعد یهو سرش رو میاره سمت گوشم و آروم می گه : مطمئنی داری کار درستی می کنی ؟

ازش می پرسم : کار دیگه ای هست که بتونم انجام بدم ؟

بی تفاوت می گه : یعنی فردا ، متفاوت تر از هفته ی پیش نخواهد بود ؟

گمونم ، لوس بازیش گل کرده . دیوونه شده . باید حذفش کنم . همه ی آشفتگی ها رو با ظرفشون .  

کلا صفا می کنیم با نوابغمان .

دارم درس می دم ، توی درس ریاضی امور مالی ، بعد از محاسبه ی قسط السنین ها ، می رسم به محاسبه ی استهلاک . به بچه ها می گم : دومین روش محاسبه ی استهلاک ، روش "مجموع سنوات " هست .

همین طور که دارن گوش می دن ، فاطمه می پرسه : خانوم ! سنوات یعنی چی ؟

تا بیام جواب بدم ، سحر از اون خنده های مسخره کننده اش سر می ده و می گه : بی سواد ! تو نمی دونی سنوات یعنی چی ؟ سنوات یعنی نوبت ها دیگه !

تا بیام چیزی بگم ، الهه از اون ته می گه : نوبت ها چیه ؟ سنوات یعنی دفعه ها . یعنی چند بار .

یه نگاه به الهه می اندازم که ساناز می خنده به هر دو تاشون و خیلی محقانه می گه : اینا اصلا انگار به درس گوش نمی دادن . سنوات یعنی مجمع قسط ها . مگه نه خانوم . درس قبل بود دیگه ؟!

و من  یه نگاه به کل کلاس می اندازم و می گم : سنوات یعنی همون صلوات !

یهو همه ی کلاس صلوات می فرستند .

دانش آموزه ما داریم ؟! نه واقعا . اینا دانش آموزن ؟! خوبه تکبیر ندادم .

آدمها همیشه نمی مانند ... یک جا در را باز می کنند و برای همیشه می روند ...

آدمها ...

می دانید ، تیتر این پست بخشی از کتاب "گریز دلپذیر اثر آناگاولدا" ست . و به طرز بسیار دلچسبی ، با آن هم دل شده ام . و به یک جور حس آرامش رسیده ام . نمی دانم چرا ...

شازده کوچولو ، یک مجموعه ای از سیبل و  دارت مگنتیک دارد که از نازنین بانو به او رسیده . امروز شافت دو تا از دارت ها را توی دستم گرفته بودم و داشتم به زور سعی می کردم نوک مغناطیسی شان را هم وصل کنم . قطب شان هم جهت بود و با آن چنان قدرتی دستم را پس می زدند که حد نداشت. تمام مدت سعی می کردم به زور دو تا قطب همنام آهن ربا ها را به هم وصل کنم و محو قدرت بی نظیر رانش شان شده بودم و با خودم فکر می کردم ؛ آدمها هم می توانند طوری باشند که قدرت جذب هم را نداشته باشند . آدمها هم می توانند طوری طراحی شده باشند که فقط همدیگر را دفع کنند .

دو تا نوک آهنرباهای هم نام برای یک لحظه ، در مقابل فشار دست من طاقت نیاورد و به هم چسبید . اما تا فشار دستم را کم کردم ، همدیگر را رها کردند و به بخشهایی از هم چسبیدند که همنام نبود ...

و من همچنان فکر می کردم چرا دارم اینقدر زور می زنم که بمانم . وقتی قطب احمقانه ی وجود مدیر جان ، نمی تواند حضورم را تحمل کند و آن را پس می زند . اصلا چه کسی گفته  نماندنم معنی جا زدن دارد . چه کسی گفته که من خلق شده ام برای اینکه مبارزه کنم . پس زندگی راگذاشته اند برای کی ؟

وقتی به روشنا گفتم که ترجیح می دهم هر سمتی داشته باشم اما دیگر رفتارهای به دور از عقلانیت مدیرجان برایم نشود مایه ی حرص خوردن ، گفت : یعنی می خواهی میدان را خالی کنی ؟

به جز روشنا ، خیلی های دیگر هم این را می گویند . خیلی های دیگر که نظر ارشد جان را ندارند . نظری که امروز تمام ذهنم را در فشار قطبهای آهنربا به خودش مشغول کرده بود .

بعد با خودم فکر کردم " اصلا تعریفی برای این میدانی دارم که خالی نکردنش اینقدر رنگ و بوی تقدس گرفته ؟!" مگر من گلادیاتورم که با جنگیدن و زخمی شدنم موجبات فرح و شادمانی تماشاگران را فراهم کنم ؟! باور کنید ، باورهایم رنگ باخته توی رفتارهای  پارانویای  این زن .  

ادامه نوشته

گمانم یک  سرما خوردگی ساده  هم بتواند آدم را از پا درآورد .

من سردم است ...

مثل کسی می مانم که وسط یک روز زمستانی ، روی سرش آب یخ ریخته اند  و منتظر است یخ بزند .

امروز مادرسودابه آمده بودمدرسه . سودابه را هم آورده بود . من که اولش نفهمیدم . خانم «غ» معاونمان آمد دفتر و من را کشاند یک طرفی و خواست مثلا حرفهایمان یکی باشد . ماجرا را تعریف کرد . و نتیجه ی حرفش این بود : این دختر حق ثبت نام ندارد . بیا ببینش با چه وضعی آمده ، سرو گردنش را پر کرده از طلا و یک آرایشی کرده که نگو و نپرس . مادرش هم هی دروغ می گوید هر کاری می کنیم تلفن برادرش را نمی دهد که می گوید آنجاست. اصلا این دختر ازدواج کرده . حالا اگر کسی نمی دانست یک چیزی. ما ثبت نامش نمی کنیم .

گذاشتم حرفهایش را بزند . و من دلم داشت تاپ تاپ می کرد که سودابه را ببینم . اصلا این حرفها به من ربطی نداشت .

و سودابه را دیدم . دخترک به هزار امید آمده بودکه ببیند اجازه می دهند بیاید مدرسه یا نه . طلا ( که چه عرض کنم ) و آرایشش هم برای این بودکه انتقام بگیرداز یک عمر نداشتنش پیش بچه ها . آن هم با سرویس طلایی که شوهرش برای او خریده بود . ومعاون جان این را واقعا نفهمیده بود ؟ اصلا چه اصراری دارد که آن زن تلفن برادرش را بدهد به او که ببینند راست می گوید خانه ی دایی سودابه هستند یا نه ؟وقتی خودش می گوید ، همسربرادرش ریختشان را هم به زورتحمل می کند و از سر ناچاری به آنجا پناه برده اند . دردسر می شود برایشان ، تماس مدرسه با منزل برادرش . می خواهد کاری کند همان جا را هم ازدست بدهند ؟  اصلا به ما چه ؟ ما ضامن بهشت و جهنم مردمیم ؟ اصلا ما حق این کار را داریم ؟ آموزش و پرورش صلاحیت تجسس در زندگی مردم را دارد ؟ ما فقط می توانیم به عنوان یک انسان هر جا که می توانیم به یکدیگر کمک کنیم . حق برعکسش را که نداریم .

می آیند توی جلسه ی معلمها مشکلات بچه ها را رو می کنند حالا که داریم جان می کنیم حلش کنیم ، جلوی پایمان ، سنگ که چه عرض کنم ،  صخره می اندازند ؟ حالا من چه کار باید بکنم ؟ برای کمک کردن به سودابه ، باید از سد معاون جان هم بگذرم ؟

با ارشد صحبت کردم و او یک راه حل گذاشت جلوی پایم . رفتم سراغ سودابه .و گفتم برود اداره ازمشاوره نامه بگیرد که مدرسه را موظف کند او را بپذیرند . آخر قبلش از زهرا ، دختر با ادب و درسخوان سال گذشته مان که ازدواج کرده بود و می آمدمدرسه راه و چاهش را پرسیده بودم و می دانستم  عقد و ازدواج مانعی برای ادامه تحصیل ، یا حقی برای اخراج دانش آموز نیست . اگر بهانه ی کادر مدرسه ، وقفه ی تحصیلی باشد که باز اوضاع سودابه از حُسنا که بدتر نیست . الان دو ماه است به خاطر شکستگی پا نمی آید مدرسه . این مشکلات از نظر مشاوره ی اداره ، دلیل موجهی برای اخراج دانش آموز و محروم کردنش از تحصیل نیست . چرا اینها فکر نمی کنند با یک نه ی ساده گفتنشان ، آینده ی یک نوجوان  ممکن است زیر و رو شود ؟ بگذارند بیاید مدرسه .   خودم توی دو هفته او را می رسانم به سطح کلاس .

حالا پروژه ی بعدی ام شده  رفتن سراغ   معاون جان و پیاده کردنش از خر شیطان . باید  او را که این روزها در عزای سالار شهیدان سیاه پوشیده و می دانم عاشق حسین است ، به همان حسینی قسم بدهم که می دانم رگه های مهرش در سیمایش می درخشد و بگویم حضورسودابه  را ،  این روزها یک نشانه بداند برای سنجش شیعه بودنمان . خیلی بد است که می بینم معاون جان ، ایستاده مقابل من . من دوستش دارم و نمی گذارم این حس در او بماند . سودابه بچه است . حداقل کاری که ما می توانیم برایش بکنیم این است که نگذاریم ترک تحصیل کند .

و از الان می دانم یک بهانه ی دیگر داده ام دست مدیر جان که برنامه ی سر سنگین بودنش در هفته ی بعد هم ردیف شود . البته ، من مدیر جان را این طوری بیشتر دوست دارم . برای من شده معیاری برای سنجش اعمالم . هر چه  گره ی ابروانش محکم تر باشد ، یعنی من درمسیری درست تر ، قدم برداشته ام .

دروغ برای بعضی ها حلال است .

دو سه روز پیش داشتم همین طور بی خود ،  حرفی را که فرانک ده سال پیش زده بود توی ذهنم مرور می کردم . نمی دانم چرا . و با خودم گفتم اگر الان آن موقع بود ،  همین اندازه ساکت می شدم و اجازه می دام فرانک هر چیز بی ربطی را بر زبان آورد ؟

ادامه نوشته

حال و قال این روزهای ما  ...

ادامه نوشته